
وقتی از دور دیدمش چقدر دلم لرزید ... توی اون لباس سپید بیمارستان مثل فرشته های آسموون شده بود...باورم نمی شه یعنی خودتی ؟اما نه!چقدر پیر شدی؟چقدر این دستهای کارکرده ات چروک و استخوانی شده!!!آدم باورش نمی شه یعنی روزی تو مثل من برنا و تنومند می ایستادی به جهان قهقهه می زدی و سبکبال به هر سو می دویدی؟دلم می سوزه!باورم نمی شه که پدر منم روزی جوون بوده با این که جوونی هاشو دیدم با این که شاهد بودم که چطور مثل یه آهو جسور و بی باک بود اما نمی تونم باور کنم الان اینطور کم توان شده !نمی دونم چی بگم ؟ بگم دنیا نا جوانمرده؟بگم ما آدمها حقمون از زندگی همینه اما هرچی که هست آخرش فقط سرشکه که میتونه کمی تسکینم بده! اشکی که از گونه هام سر میخوره همسرم رو به خنده میندازه و بلند میگه:
ـ آرام هنوزم نمی دونی دنیا چقدر کوچیکه؟!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه 2 آذر1385ساعت   توسط آرام
|
