فرقی نمی کند که کجای شهر زندگی یا رفت و آمد کنی . همه جا هستند و حتی اگر چشمهایت را ببندی باز هم صدای ناله هایشان رهایت نمی کند. توی شهر پر شده است از گداها ، نوازنده های خیابانی ، کودکان فال فروش ،شیشه پاک کن های سر چهار راه و حتی زوجهای جوانی که ناگهان به تو نزدیک می شوند و زیر لب زمزمه می کنند که به آنها کمک کنی .
تلویزیون هم که پر است از تصاویر جنازه و جسد تکه پاره شده نوزادان و کودکان فلسطینی و جنگها و درگیریها و بمب گذاریها و…
توی مهمونی وقتی تلویزیون داشت جسدها را نشان می داد به آدمهای اطرافم نگاه کردم و دیدم که مشتاقانه دارن غذا می خورن و به صحنه ها نگاه می کنند و حتی درباره شان حرف می زنن و هیچ کس حالش مثل من به هم نمی خوره . وقتی اعتراض کردم که اینها چیه که پخش می کنن ،شنیدم که خوب اخباره دیگه ! باید بفهمیم که تو دنیا چی می گذره!!!
با خودم فکر کردم که گرگ مزاج شده ایم . روحمان از دیدن اینهمه کثیفی و زشتی ، خراش برداشته است و دیگر هیچ لطافتی ندارد . آنقدر مناظر فجیع دیده ایم که دیگر رویمان تاثیر نمی گذارد و صدای ناله کسی دلمان رابه رحم نمی آورد و رد کردن دستی که به سویمان دراز شده اذیتمان نمی کند.
بد بلایی سر لطافت روح انسانیمان آمده است !
+ نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت   توسط آرام
|
