دانه های درشت باران را
مثل خاک تشنه نوشیدم بی جهت گریه را فرو خوردم! بهر کاری عبث چه کوشیدم. کفش کهنه را ز پا کندم... چشمه ای شدم که جوشیدم باز هم برهنه در باران... رختی از ستاره پوشیدم. پی نوشت: به بهانه ی باران... امروز مدرسه خیلی قشنگ شده بود.
+ نوشته شده در سه شنبه 25 فروردین1388ساعت   توسط آرام
|
