هر چند که دو ساله دیگه نیستی تا برات عطر بخرم و تو هم از سر شوق منو ببوسی و خودتو لوس کنی و بگی مرسی بابا... نیستی بابا و این داغ یه همچین شبی دلمو بیشتر میسوزونه... نیستی !!! اما وقتی اشک تو چشمام میاد... وقتی می خوام خودمو در درونم به ویرانی بسپارم یکی هست که میگه نه من هستم و من به یاد اونه که بلند میشم و اشکامو پاک میکنم و گل سرخی رو که خریدم به یادش بو میکنمو یواشکی گل رو زیر صندلی ماشین قایم میکنم تا زود اونو نبینه...وقتی بهش میگم پدر عزیز، و اون میخنده و میگه قربون اون مامان خوشگلش برم و من شرمگین شوق رو تو صداش حس میکنم!!!

پی نوشت:امشب چه شب قشنگی بود... کاش منم با تو شمال بودم...!!!
+ نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت   توسط آرام
|
