نه به آب...
نه به برگ...
نه به این آبی آرام...
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام...
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم!
بهار
ابر وآئینه
شب نویس
گره کور
هزار و یک شب
هللــــــــــــــــــــــویا
پدرم ، با خاطراتت زنده ام
نریشن
خاتون خاک و خاکستر
خلوت گزیده
بزرگمهر حسین پور
عاشقانه های شهاب
دویدن به هیچ کجا
عکاسخانه
ته مانده های یک مرد
MY Yahoo! 360°
عشق دانه
هستی
فتو بلاگ من
رویای نا تمام من
یاس آرام
پنجره
نگاه نو
یادداشتهای یک مهاجر
داریانی
عیسی مسیح
غریبانه های تنهایی من
می گذریم
مریم دریایی
شهر سایه ها
باشگاه مشت زنی
عشق و دیگر هیچ
کافه ی زیر دریا
رازیانه
بوم سفید
allyoucanupload
persiangig
tinypic
updap
زن نوشت
سیبستان
نیک صالحی
118 تهران
کلوپ ایرانیان
دکتر میرزایی
دو عشق دات کام
لینکدونی
صنایع آرایشی و بهداشتی
آرایش
آهنگ و کد های جاوا
ادیتور
آپلود عکس
ترجمه آن لاین
خانه ی عکاسان ایران
آب و هوا
آرشیو مناسبت ها
قالب رایگان
آب و هوای یاهو
آب و هوای کرج
فیلتر شکن
بی بی سی
ایران مانیا یعنی همه چیز
آوای آزاد
بارون (عکاسی)
قالب های فانتزی
کتابهای رایگان
سایت فارسی کودکان
کمک به بلاگرها
لینک های جالب و خنده دار
عکسهای منتخب
ياهو
عكاسي
دانشنامه ي ويكي پديا
کارگاه طراحی قالب
برنامه هاي تلويزيون
قالب هاي زيبا
ایران کنسرت
طراح قالب وبلاگ
مردمان
تئاتر هاي روي صحنه
امروز در تاریخ
لينك هاي ويژه
لینکدونی
ديكشنري
ترفند هاي موبايل
مردمان
عكس هاي زيبا
چهل ستون
تاروت
یک سال بعد...

سلام پدر
دلگیر مباش از "طفلك"ات اگر ماندهاست در راه.
بخاطر دارم خوب یک سال پیش را، وقتی عزم سفر كردی بی هیچ. رفتی به آن غربت.
گفتی:"میروم، میآیی؟"
گفتم:"بمان، میآیم"
و نماندی و من ماندم. تو رفتی یک سال پیش این روز.
گفتی:"نمان در این غربت"
میبینی پدر، میبینی كه ماندهام. توان رفتنم نیست.
هنوز هم التهاب آن لحظه ها با من است و زمان، نبود تو را بیشتر میكند. كجاست عادت خاك؟ كجاست سردیاش كه مرا نمیگیرد. باور دارم كه هستی. هنوز منتظرم كه چشمان منتظر تو را ببینم، وقتی مسافرِ خانه تو میشوم. سایه مانده روی دیوار اتاقت غریب است و غریبی میكند. هنوز بغضم میشكند وقتی عقربهها میرسند به۱۰ صبح وقتی قلبت ایستاد و قامت بلندت ترك خورد...
سلام پدر
دلگیر مباش از من اگر بد شدهام این روزها. دلگیر مباش از من اگر بد میكنم با خود.
اینجا نشستهای، روبروی نگاه من و نگرانی، میدانم.
میروم حرم به پای دل، كه پای رفتنم بستهاست. درها به رویم زنجیر است، میمانم پشت قفلها. و با آب مانده حوض وضو میگیرم!
میدانم بد شدهام تو میدانی و خدا و همین است كه تنها ماندهام بی تو.و همه چیز من چنان گم شده میان غبار، كه خود را هم نمیبینم.
روی از من مگردان در این لحظات نیاز.
هنوز هر لحظه زنده میشوی این روزها و می مانی تا ۱۰ صبح روز وفات فاطمه ی زهرا (س)
نوشته شده توسط آرام در سه شنبه 28 خرداد1387
لينك
مطلب
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by hamed1039.blogfa.com
