تبليغاتX
آبی - شما خوشبختید؟
 

بعضی ها خوشبخت به نظر می آیند چرا که کارشان را راحت کرده اند و اصلا به موضوع فکر نمی کنند.بعضی ها برنامه ای دارند شوهر می کنم، خانه می خرم، دو تا بچه می آورم، ماشین می خرم،سرشان به این گرم است و غریزی واکنش نشان می دهند پیش می روند، اما اصلا نمی دانند مقصدشان کجاست. می توانند همه آن چیزها را بخرند و انجام بدهند فکر می کنند معنی زندگی شان همین است و هیچ وقت چیزی نمی پرسند. اما با این همه، چشم هایشان غمی را نشان می دهد که حتی خودشان هم از وجودشان در جانشان خبر ندارند. وقتی از کسانی که پیرامونم هستند می پرسم شما خوشبختید؟ می گویند: بله. بعد می پرسم: چی خوشبختان کرده؟ جواب: هر چه بخواهم، دارم... خانواده، خانه، کار، همسر. آیا زندگی فقط همین است کار، همسر ، گرفتن مدرک یا چیزهایی که نخریده اند، چیزهایی که باید بخرند تا پیش دیگران احساس حقارت نکنند و این جور چیزها. بعد همه آن چیزهایی را به دست آوردند بازم چیزی کم دارند. خانم خانه دار دوست دارد استقلال یا پول بیشتری داشته باشدعاشق می ترسد معشوقش را از دست بدهد، پزشک دوست دارد خواننده باشد، خواننده دوست دارد سیاست مدار باشد.حتی وقتی کسی را می دیدم که کار مورد علاقه اش را می کرد روحش در شکنجه بود. در هیچ کس آرامش ندیدم. تعداد کمی ممکن است بگویند: بدبختم. آن هم فقط گداها هستند،گداها تجسم بدبختی اند.غم درون آن چشم ها آن قدر بارز است که نمی توانیم باورش کنیم.آنها تنها کسانی هستند چیزی برای از دست دادن ندارند.

یک زوج با دو تا بچه را تجسم کنید. وقتی با بچه هایشان بیرون می آیند لحظات شعف عمیقی را تجربه می کنند، اما در همان موقع، ناهشیارشان مدام آن ها را می ترساند: مبادا کارشان را از دست بدهند، یکی شان بیمار شود، برنامه بهداشتی جواب ندهد،یکی از بچه ها برود زیر ماشین. درست همان موقع که سعی می کنند حواس شان را از موضوع منحرف کنند، دنبال راهی هم می گردند تا خود را از خطر فجایع نجات بدهند و در برابر دنیا، از خود محافظت کنند. یا آن مرد ثروتمند و مشهور که در کنار دیگران می خندد و خوشحال است،فخر می فروشد. آن روی سکه،چه طور پنهان کنم که دیگر برای پرداخت هزینه های زندگی تجملی ام پول ندارم؟ چه طور تجملاتم را اداره کنم؟

چه طور زندگی تجملی ام را بزرگ تر کنم تا بیش تر از دیگران به چشم بخورد؟

نمی گویم همه مردم دنیا بدبختند، اما همه گرفتارند.نمی گویم در زندگی شادی وجود ندارد(فقط به اندازه یک پلک زدن ) اما هرازگاهی یک غم عمیق را احساس می کنیم

گاهی آمیخته به احساس گناه یا ترس است این احساس می گذرد،اما همیشه برمی گردد و دوباره می گذرد.

متاسفانه مردم ما در نیازهای فیزولوژیکی و روابط جنسی باقی ماندند نمی خواهند به خودشکوفایی،به کمال برسند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 خرداد1387ساعت   توسط  آرام  |