
من تنهامكاني را ديدم كه جنان با قدرت بر زمين نشسته بود كه گويي ريشه در اعماق زمين دارد. اينجا خانه ي خدا نيست بلكه همان جائيست كه آدم از آن به وجود آمد و زيست! و من شرمنده ي خدايي هستم كه عبادتگاهش نيز بر سرشت بنده اش ارج مي نهد نه بر خودش من مكاني را ديدم كه با هاله ايي از نور به افلاك متصل بود و حجر الاسودش تنها نشاني از آن قادر بي همتا داشت و چه خوشبخت بودم من ! كه به فلسفه ي دعوتم پي بردم كه چه انسانهايي بي تعمق و تنها به صرف پرستش و جمع كردن توشه ي آخرت به اين مكان آمده اند و رفته اند پس چرا پاهاي من توان آمدن نداشت در اولين ديدار؟آيا ميدانست كه آبروي دلم زير ناودان طلا ميريزد؟ يا فهميده بود كه دلم لا به لاي شكاف يماني جا ميماند؟...همه چيز ماند و من ... باز گشتم...!
+ نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت   توسط آرام
|
