از حالا دلم بيقرار آن روز است که دوباره ببینمت .نمي داني كنار تو چقدر آرامش من بزرگ بود .نمي داني چقدر آرامي و آرام بودنت آن هنگام که روحت از جسمت پر کشید زیبا بود
آرامشت به من آرامی می بخشید انگار مرا تورا گهواره كودكي هايم خوابانده اي و مادرم به همان آواي مهربان و هميشگي توي گوشم لالايي مي خواند.
نمي داني چقدر دلم تنگ توست ،نمي داني چقدر بيتابم كه دوباره مرا به نام صدا كني .نمي داني براي رسيدن به تو چقدر با خودم توي تنهايي ام حرف می زنم . هر شب و هر شب .چقدر تا نيمه هاي شب ، گاهي حتي تا سپيده زدن صبح با حافظ شور می کنم .چقدر فكرمان را با حافظ ريختيم روي دایره ی زندگي كه چه كنيم.
نمي داني چقدر دلم بيتاب نگاه تو ست.بيتاب دستانت كه شكل نوازشند براي روح زخمي و نا آرام من. نمي داني چقدر محتاج آغوش تو هستم .
مسيحاي من ....
تشنه ام ....
تشنه روزي كه مرا با مهرباني هميشگي ات در آغوش بگيري .
روح مجروح و خسته من تنها در كنار تو آرام ميگيرد .همچون طفلي در آغوش مهربان پدرش!
پی نوشت: امشب به شکل تلخی به بی پدر شدنم پی بردم...!
