تنها به تماشای اندیشه ام مثل نور
همه چیز می روید حتی فنا شدن
انتها درغروب می میرد
و طلوع باز آن را در رگ روز حس می دهد
جنبش همه جا حاکی ست
زیستن پرواز را در راه با خود می جوید
و سیاهی جام شوکران را لبخندی میزند و
سفر که عادتی ست پیوسته در راه حکایت وقت!
انبوه زمان بسیار تماشایی ست
من سیب را از درخت نمی چینم
می پرم و با دهان آن را گاز می گیرم!
پی نوشت۱:روزهای سختیست مرگ بابا و بعد هجرت دختردایی او که خیلی ما به هم علاقه داشتیم...!
پی نوشت ۲:مزار بابا چون داخل حرمه و روی اون فرش انداخته شده دید نداره که بتونم عکسش رو
بگذارم.برای دوست خوبمernesto فقط از اون مراسم که کنار آرامگاهش ا نجام شده عکس میگذارم.و
برای پدرانمان آمرزش میطلبم...!
+ نوشته شده در شنبه 3 شهریور1386ساعت   توسط آرام
|

