
امشب سر خاک بابا ، تو بودی من بودم وخدا... ليله الرغائب بودو دل شکسته ی من و مراددلمان! کلام تو و اشکهای من...و بابا که مطمئنم نظاره گرمان بود ... و خدایمان همان نزدیکی ها بود... به بابا از تو گفتم ...این که هستی... که میمانی و من تنها نیستم !!! اشک هایم را پنهان از تو از روی گونه هایم سرازیر میسازم...صدای ربنا می آید و من می بینم که زمزمه ی دعایمان به اوج رسیده ... ليله الرغائب بود آفتاب زندگی... و من مراد دل گرفته ام!
+ نوشته شده در جمعه 29 تیر1386ساعت   توسط آرام
|
