تبليغاتX
آبی - اتفاق

 

افتاد                آنسان که برگ              آن اتفاق زرد می افتد

افتاد                آنسان که مرگ              آن اتفاق سرد می افتد

اما                  او سبز بود و گرم که                          افتاد!

 

 

هنوز در باورم نمی گنجد، آرام وقرار ندارم...جای خالی او در اتاق به تاریکی بدل شده است!و من در حسرت نوازشهایش میسوزم.هر شب به عشق دیدارش میخوابم اما افسوس از او که رفته...همیشه میگفتم حیفی که بمیری...آنهایی که میشناختنش هم همین را میگفتند...اما افتاد آن اتفاق سرد!!!

پی نوشت۱:از همه ی دوستانی که لطف دارن و میان و تسلای خاطری برای من میشن یک دنیا ممنونم.در اولین فرصت نزدتان خواهم آمد.

پی نوشت ۲:میدونستم اول از همه به خواب خودم میایی...الهی فدات شم عزیز جانم که هنوز همه رو به من میسپری

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 تیر1386ساعت   توسط  آرام  |