
تو بيا
اگرت هوای ديدن ماست
نشانی ات دهم ، شايد که بيايی :
اندر اين شهر شلوغ ، وندر دل اين آشفته مزار سيمانی
برزنی هست «محبت» نام
کز دور گيسوان پريشان بيدی مجنون
که به سر پنجه بازيگوش نسيمی ، آشفته است
ترا سوی خود خواهد خواند.
کوی « دلدادگی » اش مشهور است ، بپرس
« کودکان احساس » در آن کوی به بازی مشغول
شوخ وشنگ و بازيگوش ، خواهی ديدشان .
بوته ی ياسی که نهاده سر در گريبان ديواری کهنه
نشانی ديگر از خانه ی ماست.
وآنگاه ، چوبينه دری به رنگ « يکرنگی » پديدار خواهد شد
سنگی از فيروزه به نقش بسمل، به سر در دارد.
در به روی تو هميشه باز است ، درون آی
حوضی لبالب پرآ ب آنجاست
پر از ماهی دلتنگی و دورش پر ز شمعدانی تازه
و درختی از جنس بلور
که بدان تابی از بی تابی يک شاعرعاشق آويخته است.
خوب گوش کن ، بلبلکی شيدا به درون قفس ذوق می خواند
و صدای قل قل سماوری چشم به راه و هميشه روشن
خبر از يک چيز دارد :
«انتظاری ديرينه ، تا تو بيايی»
پی نوشت۱ :۲۵ سال انتظار کم نیست برای دیدن بیژن عزیزم... خوش اومدی!
پی نوشت ۲:مژده ی عزیزم دایی ام رو بوسیدم و بوییدم چون از دیار تو آمده بود و عطر محبت تو را با
خود همراه داشت!
+ نوشته شده در سه شنبه 22 خرداد1386ساعت   توسط آرام
|
