تبليغاتX
آبی - انتظاری دیرینه

 

 

 

تو بيا

اگرت هوای ديدن ماست

نشانی ات دهم ، شايد که بيايی
:

اندر اين شهر شلوغ ، وندر دل اين آشفته مزار سيمانی

برزنی هست «محبت» نام

کز دور گيسوان پريشان بيدی مجنون

که به سر پنجه بازيگوش نسيمی ، آشفته است

ترا سوی خود خواهد خواند
.

کوی « دلدادگی » اش مشهور است ، بپرس

 « کودکان احساس » در آن کوی به بازی مشغول

شوخ وشنگ و بازيگوش ، خواهی ديدشان
.

بوته ی ياسی که نهاده سر در گريبان ديواری کهنه

نشانی ديگر از خانه ی ماست
.

وآنگاه ، چوبينه دری به رنگ « يکرنگی » پديدار خواهد شد

سنگی از فيروزه به نقش بسمل، به سر در دارد
.

در به روی تو هميشه باز است ، درون آی

حوضی لبالب پرآ ب آنجاست


پر از ماهی دلتنگی و دورش پر ز شمعدانی تازه

و درختی از جنس بلور


که بدان تابی از بی تابی يک شاعرعاشق آويخته است
.

خوب گوش کن ، بلبلکی شيدا به درون قفس ذوق می خواند

و صدای قل قل سماوری چشم به راه و هميشه روشن


خبر از يک چيز دارد
:

«
انتظاری ديرينه ، تا تو بيايی»

 

پی نوشت۱ :۲۵ سال انتظار کم نیست برای دیدن بیژن عزیزم... خوش اومدی!

پی نوشت ۲:مژده ی عزیزم دایی ام رو بوسیدم و بوییدم چون از دیار تو  آمده بود و عطر محبت تو را با

خود همراه داشت!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت   توسط  آرام  |