تبليغاتX
آبی - پایان!!!
 

واژه هایم یخ زده اند ،هزار کلمه در ذهنم غوطه ور است ، هزار حرف برای گفتن دارم .. اما حالم از همه

شان بهم میخورد .

پنجره اتاقم باز است .. عجب نسیمی می آید .. عجیب اما که خنکم نمی‌کند .. سراسر لحظه هایی که

می‌گذرد جز همین نسیمی که می‌وزد همه و همه بیهوده است ..

حرفم نمی آید .. مثل بیشتر وقتهایی که دلگیرم و غمگین , قفلی بر لبانم زده شده .. شاید بیشتر از

آنکه بخواهم حرفی بزنم تشنه ی شنیدن باشم .. . صدای تو  در گوشم است حتی زمانی که به خاطر

خطایی که کردم نامم را محکم صدا زدی ..... کاش میشد از بین دقایق, لحظه های بدش را مچاله کرد ,

همیشه وقتی به این نقطه میرسم دلم می‌خواهد بالا بیاورم چون برای خلاصی از این چرندیات فقط

همین راهش است .

 

 

 

کاش ۵ سال پیش اولین نگاهت را پاسخ نمیگفتم! حالا غصه هایم بیشتر شده ... شاید کم طاقت شده

ام , نمی دانم !! .. همه حرف مرا میزنند .. حتی وقتی گوشهایم را با دو دستانم محکم می‌گیرم باز

صدای پچ پچشان را میشنوم .. نمی خواهم هر بار که در جمعی میروم مرا برای یک نفر در نظر بگیرند. متنفرم از اینکه به چشمهایم زل بزنند و با هیزی در مورد آینده ام سئوال کنند . ..

 من چشمهایم مال توست چرا اجازه میدهی اینگونه نگاهش کنند ...چرا اجازه دادی اینگونه شود؟... بغض دارم ...

کاش میشد در جواب تمام نامه هایت فقط نقطه چین گذاشت:

 

!...................................................فقط نقطه چین ......................................................!

 

خسته ات كرده ام ديگر از بس درباره اين زخم كهنه صحبت كرده ام. ناليده ام. غرزده ام. بدرفتاري كرده

ام. اما وقتي قرار باشد 24 ساعت روزت را تنها کار کني و يا بي دليل آنلاين شوي و يا به يك جفت چشم

 فكر كني، خوب بايد هم همين شود.

امروز يكي از دوستانم درباره تو سوال مي كرد. همان كه مثل من است!

بگذار اعتراف كنم كه من ديگر احساس عاشقانه اي نسبت به تو ندارم، يك زماني داشتم اما نه ديگر.

آنقدر چيزهاي قشنگتري در تو  و خودم و رابطه مان در اين مدت يافته ام كه نمي خواهم با ناتواني عشق

 عوضشان كنم. عشق پاسخگوي احساسات من نيست. عشق مرا در بند مي كند در حالي كه من مي

 خواهم آزادانه بخواهمت...خودت هم خوب مي داني چه احساسي ست آنكه درباره اش سخن ميرانم .

همان احساسي ست كه مرا وا مي دارد در آغوشت بخواهم صداي قلبت را بشنوم...همان كه هر جا

اسم تو را مي بينم ، درونم را آتش مي زند.

من آتشفشاني ام كه تنها بوسه هاو  نوازش هاي تو مرا خاموش ميكنند( اگر شعله ور تر نسازند...).

چه بگویم ؟ گاهي از سادگي و روزمرگي حرفهايي كه بر دلم است خجالت مي كشم ،‌ گاهي  از غريبي

و تكرار همه آنچه هزاران بار گفته ام ؛ از گفتن اين كلمه" خسته ام" ، خسته ام .

نمي داني چه ترسي دارم از گفتن و بي جواب ماندن ، از سكوت كردن مخاطبم ، از سر خاراندن هايي

 كه انگار نشنيدم ، از بي توجهي تمام نگاه هاي دلچسب ، از حركت آرام و سر به زير تمام آدم هاي اين

 شهر ...مي ترسم بينشان كسي باشد همچون من ، مي ترسم تنهايي اش مانند من باشد .

 

نمي داني كودك احساس من از بي رحمي هاي اين زمانه چه سيلي هاي دردناكي كه نخورده ست...

دوست ندارم كسي ديگر تجربه اين تلخكامي بي انتها را داشته باشد .

از چه بگويم كه انتها داشته باشد ؟ همه زندگي ام پيوند عجيبي پيدا كرده است با هر چه سه نقطه

است ...

همه اش در خواب  و رویا دردهایم را به شکل انسان وبا  صورتی زشت و شيطاني با دستاني سمي ، در

حالي كه خنده هاي شهوت آلود مي كنند را مي بينم كه به طرفم مي آيند و به صورتم دست مي كشند

و مستانه مي گريزند .

اما اينها مهم نيست .مهم خودم هستم و دنیایی که پر از روزمرگیست...بگذار به همین دلخوش باشم...

بگذار به رفتن بیندیشم که باید دیگر بروم...نه با تو بلکه تنها حتی نه با کسی دیگر...که خسته ام...

باید خود را ازین مرداب نجات دهم باید بیابم الماسی از وجود خودم و اویی که متعلق به من است از

 این مانداب!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت   توسط  آرام  |