تبليغاتX
آبی - نامه ی من به خدا

 

 

Image and video hosting by TinyPic

عزیز تر از جانم

نه بهتر است بگویم خدای بزرگ من ! می بینی چه راحت مرا به کفر گویی انداخته ای .....

نه!  کفرهم نیست . دیشب پای رکعت به رکعت نمازم چهره تو را روبرویم می دیدم و بر آن سجده می کردم .

یاد آن روزی که بین نمازهایم آمدی و روبرویم زانو زدی و دستانت را روی گونه هایم گذاشتی و فقط سکوت کردیم و نگاه ....

یادت می آید روی زانوهایت سجده کردم و گفتم که تو خدای بزرگ منی ؟؟؟

حالا از هم دوریم و این فاصله های کشنده بین منو توست ....

کمی دیگر تاب بیاور ...

تمام لحظه به لحظه ام برای رسیدن به تو چنان شتابی گرفته است که از همه چیز می هراسم .

نمی دانی چقدر این روزها به دستانت محتاجم ... برای بوسیدن ... برای گریه کردن ... برای سجده کردن ...ای مهربان ترین مهربانان عالم.

 

 

 

پی نوشت: مامان صحیح و سلامت از کربلا برگشت...ازش خواستم از امام حسین برام یه سوغاتی خوب بیاره...اما نمیدونم چرا حاجت روا نمیشم...شاید قسمت منم اینه شاید سهم من از زندگی حتی شبهای خاکستری و تیره و تار هم نیست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 اردیبهشت1386ساعت   توسط  آرام  |