
انگار کلمات از ذهنم فرار میکنه...دیگه نمیدونم از چی بگمو به کی بگم؟ دلتنگی های منو نگاههای حسرت تو...راست شد گفته ام که عشق همش حسرته!اشکهام بی اراده میاد مخصوصا وقتی که به غریبانه های تنهایی حسین نریمانی سر میزنم.انگار تموم غمهای عالم به دلم میریزه...بر خلاف امروز که او بود من بودم و عشق...مهربون شدن خودم که برام جای تعجب داره و عیدی که پیش پیش گرفتم...و محبت اون که با وجود همه ی بدی هایی که بهش کردم بازم دوستم داره!که اگه هرکسی دیگه بود میگذاشت و می گذشت... تو تنهایی تار تو این شبهای خاکستری باز کنارم موند تا به دست خودم نمیرم.منی که خود زنی کردم منی که می خواستم یک لحظه آرامشم رو با شبی تیره و خاکستری تعویض کنم.اون با همه ی عشقش مثل یه پرنده منو زیر بال های خودش گرفت منو از این تاریکی گرفت اما خودش خاکستر شد...و حالا من نشستم روی جسدی که خودم کشتمش و میگریم...چه سود آرام؟این چه وقت آرام شدنت بود؟چه وقت آبی شدن آسمان دلت بود؟نگاهی خیره به عکسهای خنده هات...مظلومیت چشمات و صداقتی که حتی به خاطر منافعت هم زیر پات نمی گذاری؟ چرا نفهمیدم تو رو؟ چرا درک نکردم چه کسی رو دارم؟ آب در کوزه من تشنه لب میگشتم!تو بودی و من نبودم تو ماندی و من نماندم تو شکستی تا من بالنده بشم...تو خاکستر شدی تا من آرام بگیرم...کاش سهم من از زندگی شبهای خاکستری شه!!!
