تبليغاتX
آبی
 

به ناچار حدس می زنیم

شرط می بندیم

شک می کنیم ...

می میریم

و آنسوتر در صحنه

بازی به گونه ای دیگر

در جریان است!

 پی نوشت: دیگه نمیخوام آپ کنم.میخوام فیلتربشم!!!هروقت خدا هم از فیلتر دراومدو نظری به ما  انداخت، بر میگردم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 تیر1388ساعت   توسط  آرام  | 


 

دانه های درشت باران را

مثل خاک تشنه نوشیدم

بی جهت گریه را فرو خوردم!

بهر کاری عبث چه کوشیدم.

کفش کهنه را ز پا کندم...

چشمه ای شدم که جوشیدم

باز هم برهنه در باران...

رختی از ستاره پوشیدم.

پی نوشت: به بهانه ی باران... امروز مدرسه خیلی قشنگ شده بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 فروردین1388ساعت   توسط  آرام  | 


 

‏ تا من بديدم روي تو اي ماه و سرو و سوسنم هرجا نشينم خرمم هر جا روم درگلشنم

+ نوشته شده در  جمعه 29 شهریور1387ساعت   توسط  آرام  | 


 

نگاهت 

احساسم را برهنه می کند

و بوسه هایم را سرگردان

+ نوشته شده در  شنبه 12 مرداد1387ساعت   توسط  آرام  | 


 

 

شکفته شد گل حمرا و گشت بلبل مست
صلاي سرخوشي اي صوفيان باده پرست

اساس توبه که در محکمي چو سنگ نمود
ببين که جام زجاجي چه طرفه‌اش بشکست

بيار باده که در بارگاه استغنا
چه پاسبان و چه سلطان چه هوشيار و چه مست

از اين رباط دودر چون ضرورت است رحيل
رواق و طاق معيشت چه سربلند و چه پست

مقام عيش ميسر نمي‌شود بي‌رنج
بلي به حکم بلا بسته‌اند عهد الست

به هست و نيست مرنجان ضمير و خوش مي‌باش
که نيستيست سرانجام هر کمال که هست

شکوه آصفي و اسب باد و منطق طير
به باد رفت و از او خواجه هيچ طرف نبست

به بال و پر مرو از ره که تير پرتابي
هوا گرفت زماني ولي به خاک نشست

زبان کلک تو حافظ چه شکر آن گويد
که گفته سخنت مي‌برند دست به دست

 

+ نوشته شده در  جمعه 2 فروردین1387ساعت   توسط  آرام  | 


 

نگاهت 

آب را می ماند

برای

عطش دلم...

 

 

پی نوشت:...

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 21 اسفند1386ساعت   توسط  آرام  | 


 

 

وقتی دور میشوم

 محو نمی شوی

آینه میشوی در چشمهایم ....

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اسفند1386ساعت   توسط  آرام  | 


 

 

برف نو ، برف نو ، سلام ، سلام !

بنشین خوش نشسته ای بر بام.

 

پاکی آورده ای امید سپید!

همه آلودگی ست این ایام.

 

راه شومی ست می زند مطرب

تلخ واری ست می چکد در جام

اشک واری ست می کشد لبخند

ننگ واری ست می تراشد نام

 

شنبه چون جمعه ، پار چون پیرار،

نقش هم رنگ می زند رسام.

 

مرغ شادی به دام گاه آمد

به زمانی که برگسیخته دام !

ره به هموار جای دشت افتاد

ای دریغا که برنیاید گام !

 

تشنه آنجا به خاک مرگ نشست

کآتش از آب می کند پیغام !

کام ما حاصل آن زمان آمد

که طمع برگرفته ایم از کام...

 

خام سوزیم ، الغرض ، بدرود !

تو فرود آی ، برف تازه ،  سلام !

 

احمد شاملو - باغ آیینه - نشر نگاه

پي نوشت: حمید عاملی "پدر قصه گوی ایران" به دیار باقی شتافت

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت   توسط  آرام  | 


 

 

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 دی1386ساعت   توسط  آرام  | 


 

 

پیراهن سپید عروسی است در برم

یک کاسه آب، آینه، قرآن برابرم

این زن که توی آینه لبخند می زند

هی فکر می کنم که منم یا که مادرم؟

مادر! تمام فرصت گل در شکفتن است

جرمم مگر چه بود که نشکفته پرپرم...؟

-دوشیزه مکرمه این بار دوم است..

مادر! بگو کجاست پس آن نیم دیگرم؟

او این غریبه ای که به من زل زده است، نیست

انقدر نقل و سکه نریزید بر سرم

پیراهن سپید ... عروسی است یا عزا؟

عشق این لباس نیست که از تن درآورم

- دوشیزه مکرمه این بار سوم است

این خنده های توست می آید به خاطرم

(از راه می رسیدی و لبخند می زدی

بغض مرا به آینه پیوند می زدی

در لهجه ات طراوت باران حضور داشت

صدها ستاره از شب چشمت عبور داشت

می آمدی و بر لبت آواز تازه بود

از هرچه خوب هرچه از آن می شود سرود

مردان شهر با تو هم آواز می شدند

در من زنان کوچکی آغاز می شدند

در من هزار خاطره آتش گرفته است

حالم از این هوای مشوش گرفته است

یادش به خیر فصل قشنگی که داشتیم

خود را کجای خاطره ها جا گذاشتیم؟

آقای شعرهای عبوسم! عجیب نیست

جز من کسی نگفت که درد دل تو چیست؟

جز ما کسی نخواست بفهمد بهار را

آوازهای کوچهء شب زنده دار را

رفتی، بهار از شب این کوچه رخت بست

آوازهای خستهء من در گلو شکست

بعد از تو عشق مثل من آهسته پیر شد

از بودنی که عین نبودست سیر شد

دلواپسم برای تو آقا! رفیق! یار!

همخانه قدیمی این قلب بی قرار

ای کاش می شد از دل تو آرزو کنم

شاید به این بهانه ترا جستجو کنم

کاش ای وجودت از کلماتم شکیل تر

این بیتهای از تو سرودن طویل تر... )

- دوشیزه مکرمه... این اشک شوق نیست

از فرط شیونست که لرزیده پیکرم

این را به آن غریبه دیر آشنا بگو

پیداست او هنوز نکرده است

 

پي نوشت:خدا كه هست...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت   توسط  آرام  | 


 

تو را به دادگاه خواهند کشید ...
شاید به حبس ابد محکوم شوی ...
جزئیات جنایت معلوم نیست...
فقط اثر انگشتت را روی قلب شکسته ام یافته اند

پی نوشت:جای تعجب ندارد که گاهی :نوشته هایم غمگینند !و خودم غمگین تر از آنها ...دیگر حتی حوصله جنگیدن با خاطراتم را هم ندارم !توانش را نیز ...راستی ،اگر همین دلخوشی لعنتی هم نبود ،دیگر تنهایی و خلوت برایم چه مفهومی داشت ؟!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مرداد1386ساعت   توسط  آرام  | 


 

 

 

 

من و تو با هم به زمین آمدیم، اما تقدیر این بود که تو پرنده باشی و من عاشق پرواز...".

پی نوشت:قابل توجه شب خاکستری هر پایانی مربوط به شما نیست!

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت   توسط  آرام  | 


 

 

 

زخم زندگيت منم
همه به زخمهايشان دستمال می بندند
تو اما
به زخمت
دل بسته ای

 

+ نوشته شده در  جمعه 10 فروردین1386ساعت   توسط  آرام  | 


 

رسم زندگی اینست

روزی کسی را دوست میداری

و

روز دگر تنهایی

به همین سادگی!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت   توسط  آرام  |