نه به آب...
نه به برگ...
نه به این آبی آرام...
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام...
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم!
بهار
ابر وآئینه
شب نویس
گره کور
هزار و یک شب
هللــــــــــــــــــــــویا
پدرم ، با خاطراتت زنده ام
نریشن
خاتون خاک و خاکستر
خلوت گزیده
بزرگمهر حسین پور
عاشقانه های شهاب
دویدن به هیچ کجا
عکاسخانه
ته مانده های یک مرد
MY Yahoo! 360°
عشق دانه
هستی
فتو بلاگ من
رویای نا تمام من
یاس آرام
پنجره
نگاه نو
یادداشتهای یک مهاجر
داریانی
عیسی مسیح
غریبانه های تنهایی من
می گذریم
مریم دریایی
شهر سایه ها
باشگاه مشت زنی
عشق و دیگر هیچ
کافه ی زیر دریا
رازیانه
بوم سفید
allyoucanupload
persiangig
tinypic
updap
زن نوشت
سیبستان
نیک صالحی
118 تهران
کلوپ ایرانیان
دکتر میرزایی
دو عشق دات کام
لینکدونی
صنایع آرایشی و بهداشتی
آرایش
آهنگ و کد های جاوا
ادیتور
آپلود عکس
ترجمه آن لاین
خانه ی عکاسان ایران
آب و هوا
آرشیو مناسبت ها
قالب رایگان
آب و هوای یاهو
آب و هوای کرج
فیلتر شکن
بی بی سی
ایران مانیا یعنی همه چیز
آوای آزاد
بارون (عکاسی)
قالب های فانتزی
کتابهای رایگان
سایت فارسی کودکان
کمک به بلاگرها
لینک های جالب و خنده دار
عکسهای منتخب
ياهو
عكاسي
دانشنامه ي ويكي پديا
کارگاه طراحی قالب
برنامه هاي تلويزيون
قالب هاي زيبا
ایران کنسرت
طراح قالب وبلاگ
مردمان
تئاتر هاي روي صحنه
امروز در تاریخ
لينك هاي ويژه
لینکدونی
ديكشنري
ترفند هاي موبايل
مردمان
عكس هاي زيبا
چهل ستون
تاروت
منت بر سر تقویم گذاشتی و پاییز را شرمنده کردی و مهر را سرفراز نمودی 12 گل یاس خوشبو تقدیمت. تولدت مبارک آرام نازنینم... ـ شب خاکستری ـ
نوشته شده توسط آرام در جمعه 12 مهر1387
لينك
مطلب
عيد فطر
با اين كه به كامبيوتر دسترسي ندارم وبا موبايلم دارم به روز مي كنم،اما اومدم تا به همه عيد رو تبريك بكم. بي نوشت: بابا جونم ، عيدت مبارك،روحت شاد!
نوشته شده توسط آرام در سه شنبه 9 مهر1387
چند روزي كه اصلا حوصله ي نوشتن رو ندارم، روزمرگي كلافه ام كرده و من به دور از همه ي اتقاقاتي كه داره مي افته فقط و فقط عاشقانه به كارم مشغولم...نه مدال گرفتن ساعي خوش حالم كرد و نه آشفتگي مردم ايران غمگينم .حتي وقتي ازم دعوت كردن تو سمينار بانوان برتر شركت كنم هم دلم نخواست ،مدتهاست كه ديگه نه از چيزي خرسند ميشم و نه چيزي ناراحتم ميكنه... احساس ميكنم موقتم وبايد رفت...نه اين نا اميدي نيست چون براي زندگي در تلاشم! اما ميدانم بايد رفت...!
نوشته شده توسط آرام در شنبه 2 شهریور1387
جز گرما و بي برقي ملالي نيست!!!اين هم از فوايد تو ايران زندگي كردنه كه كسي سردش نميشه!!! بنزين ماشين من هم كه ته كشيده و بايد فكر تهيه آزاد كنم!!!حال و روزگارم هم خوشه خدا پدر دكتر حقيقي رو بيامرزه...!!! با شب خاكستري هم مثل قديمم. عاشق،مشتاق و...!!!سرم هم كه قيامته خدا رو شكر تابستونا وضع بازار يه تكوني ميخوره... امسال ميرم غير انتفاعي... دلم بدجور شور ميزنه...حوصله لوس بازي هاي بچه شهري ها رو ندارم...دلم براي جاي قبلي تنگ ميشه...صبحانه هاش...آدماش... خنده هاش!!!
نوشته شده توسط آرام در سه شنبه 15 مرداد1387
روزت مبارک بابا!
هر چند که دو ساله دیگه نیستی تا برات عطر بخرم و تو هم از سر شوق منو ببوسی و خودتو لوس کنی و بگی مرسی بابا... نیستی بابا و این داغ یه همچین شبی دلمو بیشتر میسوزونه... نیستی !!! اما وقتی اشک تو چشمام میاد... وقتی می خوام خودمو در درونم به ویرانی بسپارم یکی هست که میگه نه من هستم و من به یاد اونه که بلند میشم و اشکامو پاک میکنم و گل سرخی رو که خریدم به یادش بو میکنمو یواشکی گل رو زیر صندلی ماشین قایم میکنم تا زود اونو نبینه...وقتی بهش میگم پدر عزیز، و اون میخنده و میگه قربون اون مامان خوشگلش برم و من شرمگین شوق رو تو صداش حس میکنم!!!

پی نوشت:امشب چه شب قشنگی بود... کاش منم با تو شمال بودم...!!!
نوشته شده توسط آرام در چهارشنبه 26 تیر1387
گاهی یک کودکم شاد که از نگاه ابریشمین تو سرازیر می شوم.گاه یک اشتیاقم نورانی در آستانه شکوفا شدن .
حرفهایم را با صبح می آمیزم تا مسافر قلب مهربانت شوم . من کاغذی مچاله بودم در جاده های باد ،بی هدف ،می غلتیدم تا که تو آمدی مهربانم .
احساس کردم که در تنهایی غلیظی که روی زمین گم کرده بودم تو همرازم شدی .
یاد تو شبهایم را آکنده است . یاد تو بهانه ای شدبرای سرودن ترانه عشق . یاد تو آغازی شد برای سیب شدن .
وقتی که باز شب متراکم می شود غصه هاروی دلم می نشیندو دل تنگت می شوم . روزها را روی دیوار تند تند هاشور می زنم تا زود بر گردی . از پنجره شبها ،بیرون را که نگاه می کنم و به یادت در ابرها غوطه می خورم .
عزیزدلم پرستو ها هم در نبودت بی حوصله شده اند . گلها هم حوصله عطر افشانی را ندارند. دنیا بی تو یک کوچه بن بست شده است. ودفترهاهم حرفی برای گفتن ندارند .حتی کلمات هم نامانوس شده اند .
چشمهایم به یادت گریه را امشب تلفظ کرد. دلم می خواهد که بیایی با یک بغل مهربانی . چاره ای نیست من هم با قافله پروانه ها و پنجره ها و با هزار هزار رنگین کمان منتظرت می مانم ...
پی نوشت: بیخود نبود که بابا دیشب اومد به خوابمو ازم خواست که برم سر خاکش!!! آخه لیلة الرغائب بود و منم از خدا حضور همیشگی تو عزیزم رو تو زندگیم خواستم...!!!
نوشته شده توسط آرام در جمعه 21 تیر1387
اگه تو نباشي همه چيز بي رنگ است و چقدر سخت است زندگي در ميان مجموعه بي رنگ ،
جايي كه احساسها بدون رنگ مي شوند و احساس رنگين مرا محكوم خواهند كرد بدون تو نمي دانم به كدامين ترانه بايد رنگ صبح را تقديم كنم. راستي صبح به چه رنگ است ، رنگ اشياء يا رنگ كلمات ؟
صبح من با تو به رنگ احساس نسيمي است كه به هنگام سحر گلبرگ ها را نوازش مي كند و بوي تو را براي من مي آورد. من بقچه اي از يك دنيا حرفهاي نگفته به قاصدك دادم كه برايت بياورد و از عشق من بگو يد .
نمي دانم آمد يا باز دست روزگار او را به دوردستها برد و حرفهاي من ناگفته باز ماند من اطمينان ندارم به هيج چيز بخصوص به اين آدم هايي كه ادعاها دارند و خود خالي از هيچ اند ، اما عشقم مرا وا مي دارد كه تو را متفاوت ببينم مي داني چرا ؟
چون من با تو به اوج بودن مي رسم ، به اوج شعر و براي تو مي سرايم ، براي تو كه اگر هزار بار اتفاق بيافتي باز هم تازه ترين حادثه اي.....
مي خواهم بروم به ابرها برسم و ببارم چرا كه در باريدن طراوتي است و من سخت دلم تنگت هستم براي باريدن ، براي حس كردن تو و براي حس شدن
پی نوشت:می خواهم اینبار باز برای تو ترانه بسرایانم که عزیزم خیلی دوستت دارم...
نوشته شده توسط آرام در پنجشنبه 13 تیر1387
سخت است هنگام وداع 
آنگاه که در می یابی چشمانی که در حال عبور
است
پاره ای از وجود تو را نیز با خود
خواهد برد...
پی نوشت۱:دایی و نیکولینه رفتند مثل خیلی ها که رفتند!!! مثل بابا که رفت!!!کم کم یاد گرفتم که همه
چیز از دست دادنیست...!
پی نوشت ۲: نمیدونم چرا باید ترس از آینده باشه؟ تو هم میترسی از دست بدهیم؟
پی نوشت ۳: یه زمانی همه ی زندگیم آبی بود... از روزی که تو اومدی زندگیم شده بوی پیراهنت!!!
می خوام چشمام بینا تر بشه!!!
نوشته شده توسط آرام در یکشنبه 9 تیر1387
یک سال بعد...

سلام پدر
دلگیر مباش از "طفلك"ات اگر ماندهاست در راه.
بخاطر دارم خوب یک سال پیش را، وقتی عزم سفر كردی بی هیچ. رفتی به آن غربت.
گفتی:"میروم، میآیی؟"
گفتم:"بمان، میآیم"
و نماندی و من ماندم. تو رفتی یک سال پیش این روز.
گفتی:"نمان در این غربت"
میبینی پدر، میبینی كه ماندهام. توان رفتنم نیست.
هنوز هم التهاب آن لحظه ها با من است و زمان، نبود تو را بیشتر میكند. كجاست عادت خاك؟ كجاست سردیاش كه مرا نمیگیرد. باور دارم كه هستی. هنوز منتظرم كه چشمان منتظر تو را ببینم، وقتی مسافرِ خانه تو میشوم. سایه مانده روی دیوار اتاقت غریب است و غریبی میكند. هنوز بغضم میشكند وقتی عقربهها میرسند به۱۰ صبح وقتی قلبت ایستاد و قامت بلندت ترك خورد...
سلام پدر
دلگیر مباش از من اگر بد شدهام این روزها. دلگیر مباش از من اگر بد میكنم با خود.
اینجا نشستهای، روبروی نگاه من و نگرانی، میدانم.
میروم حرم به پای دل، كه پای رفتنم بستهاست. درها به رویم زنجیر است، میمانم پشت قفلها. و با آب مانده حوض وضو میگیرم!
میدانم بد شدهام تو میدانی و خدا و همین است كه تنها ماندهام بی تو.و همه چیز من چنان گم شده میان غبار، كه خود را هم نمیبینم.
روی از من مگردان در این لحظات نیاز.
هنوز هر لحظه زنده میشوی این روزها و می مانی تا ۱۰ صبح روز وفات فاطمه ی زهرا (س)
نوشته شده توسط آرام در سه شنبه 28 خرداد1387
Not of cloud
Not of water
Not of leaves
Not of this clam lofty blue

Not of these do I think
نوشته شده توسط آرام در سه شنبه 21 خرداد1387
به یاد بابا!!!
نميدونم چه سري تو كاره!! بعد يك سال رفتن به شمال تازه اونم سالروز فوت بابا كه مقارن با شهادت فاطمه ي زهراست و همين كه باز دايي بيژن كنارم بود...!هر جا رو كه نگاه كردم و از هواش نفس كشيدم بابا رو ديدم جاي پاهاش... جاي دستهاش... حتي هوايي رو كه آلوده به دود سيگارش شده بود رو ديدم... چقدر هم ملموس و واقعي...خدا رحمتت كنه بابا!!!
نوشته شده توسط آرام در شنبه 18 خرداد1387

همه عمر برندارم سر ازین خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو بر دلم نشتی
پی نوشت: بعد از زیارت کعبه زیارت امام رضا (ع ) خیلی می چسبه!!!
نوشته شده توسط آرام در سه شنبه 7 خرداد1387

در دستور عرفان فعل اینگونه صرف میشود:
من نیستم
تو نیستی
او هست...
نوشته شده توسط آرام در چهارشنبه 25 اردیبهشت1387

از این به بعد شما احتمالاْ دل من* را می بینید که می آید اینجا و تاپ تاپ می کند و می رود!
نوشته شده توسط آرام در یکشنبه 15 اردیبهشت1387
من تنهامكاني را ديدم كه جنان با قدرت بر زمين نشسته بود كه گويي ريشه در اعماق زمين دارد. اينجا خانه ي خدا نيست بلكه همان جائيست كه آدم از آن به وجود آمد و زيست! و من شرمنده ي خدايي هستم كه عبادتگاهش نيز بر سرشت بنده اش ارج مي نهد نه بر خودش من مكاني را ديدم كه با هاله ايي از نور به افلاك متصل بود و حجر الاسودش تنها نشاني از آن قادر بي همتا داشت و چه خوشبخت بودم من ! كه به فلسفه ي دعوتم پي بردم كه چه انسانهايي بي تعمق و تنها به صرف پرستش و جمع كردن توشه ي آخرت به اين مكان آمده اند و رفته اند پس چرا پاهاي من توان آمدن نداشت در اولين ديدار؟آيا ميدانست كه آبروي دلم زير ناودان طلا ميريزد؟ يا فهميده بود كه دلم لا به لاي شكاف يماني جا ميماند؟...همه چيز ماند و من ... باز گشتم...! 
نوشته شده توسط آرام در دوشنبه 9 اردیبهشت1387
کعبه سنگ نشانی است که ره گم نشود حاجی احرام دگر بند ببین یار کجاست
كعبه ام بر لب آب.
كعبه ام زير اقاقي هاست.
كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهربه شهر.
"حجر الاسود " من روشني باغچه است.

پی نوشت: دعوت شدم تا جایی رو ببینم که از خاکش به وجود اومدم...!
نوشته شده توسط آرام در جمعه 23 فروردین1387
میرم که با تو برگردم

پی نوشت: شب بارانی من... و شب خاطره انگیزی بود ... که تو بودی و دگر هیچ نبود!
نوشته شده توسط آرام در سه شنبه 20 فروردین1387
یک روز قبل از سفرم!!!
تا به زودی خداحافظ...!

تا به زودی خداحافظ...!
پی نوشت۱:چند روزی میرم امارات ... زودمیام اگه خدا خواست و برگشتنی بودم!
پی نوشت ۲: دلم تو این شرجی گرم... نفسهای داغتو می خواد! تا روی این هوا رو کم کنه...
نوشته شده توسط آرام در پنجشنبه 9 اسفند1386
تو مرا میفهمی
من تو را میخواهم
و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است
تو مرا میخوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم
و تو هم میدانی
تا ابد در دل من میمانی
پی نوشت: به گلهای نرگسی که برام گرفتی گفتم:
- چرا ؟ باید اینقدر دلم براش تنگ بشه که وقتی صداشو می شنوم هق هق گریه رو سر بدم...آخه بابا رحمی!!!
نوشته شده توسط آرام در یکشنبه 5 اسفند1386
ای کاش امتداد لحظه ها تکرار همیشه با تو بودن بود...
برای تو که نمیدانم در خاطرت میمانم یا برایت خاطره می شوم...!
پی نوشت: مدتیه نوشته هام عاشقانه شده... از دورو برو اجتماعم غافلم؟ تو میدونی چرا؟ امروز امامزاده طاهر و کردان و حضور... باز هم برایم خاطره شد!
نوشته شده توسط آرام در جمعه 19 بهمن1386
چقدر شیرین بود ...

پی نوشت: باز هم دلتنگ بابا شدم!!!می خوام برام دعا کنه...
نوشته شده توسط آرام در دوشنبه 15 بهمن1386

عشق من گويا كم جان شده بود!
امشب از نور رخ ماهت، جانش دادم.
ترس و ترديد، در اين عاشق ديوانه فراوان شده بود!
امشب از پرتو فرزانگي ات، ماه، امانش دادم.
شبح "كلبه عشق"ي كه به شوقش مي تاخت
از غم تاول و پاي آبله زندان شده بود!!!
من تورا يادش آوردم و انگار جهانش دادم.
"چشم" من باز و حجاب از رخ "ماه" تو به دور
تا ابد ايدون باد.
نوشته شده توسط آرام در دوشنبه 1 بهمن1386

شب وصل تو این رازم عیان شد
که عمرم بی تو سر تاسر تلف بود
نوشته شده توسط آرام در شنبه 22 دی1386
یلدای هجر پدر...پایانی ندارد!
من تمام پله ها را آبی رفتم
آسمان خانه ی ما
آسمان خانه ی همسایه نبود
من تمام پله ها را که به عمق گندم می رفت
گرسنه رفتم
من به دنبال سفیدی اسب
در تمام گندمزار فقط یک جاده را می دیدم
که پدرم با موهای سپید از آن می گذشت

من تمام گندمزار را تنها آمده بودم
پدرم را دیده بودم
گندم را دیده بودم
و هنوز نمی توانستم بگویم : اسب من
من فقط سپیدی اسب را گریستم
اسب ها مرا درو کردند
احمدرضا احمدی
پی نوشت۱: به یاد پدر عزیزم و جای خالی اون در شب یلداو با اجازه از دوست خوبم امیر که این شعر رو از بلاگش برداشتم.
پی نوشت ۲:سالروز وفات ناصر عبد الهی !!!باز هم یاد و خاطره اش برام عذاب آوره...خدا رحمتش کند!
پی نوشت ۳:عید سعید قربان مبارک!
نوشته شده توسط آرام در پنجشنبه 29 آذر1386
باران كه مي بارد تو مي آيي

باران كه مي بارد تو مي آيي
باران گل باران نيلوفر
باران مهر و ماه و آئينه
باران شعر و شبنم و شبدر
باران كه مي بارد تو در راهي
از دشت شب تا باغ بيداري
از عطر عشق و آشتی لبريز
با ابرو آب و آسمان جاري
غم مي گريزد قصه مي سوزد
شب مي گدازد سايه مي ميرد
تا عطر آهنگ تو مي رقصد
تا شعر باران تو ميرد
از لحظه هاي تشنه ي ديدار
تا روزهاي با تو باراني
غم مي كشد ما را تو مي بيني
دل مي كشد ما را تو مي داني
پی نوشت: عشق افتتاح شد!
نوشته شده توسط آرام در جمعه 23 آذر1386
زندگی تازه
زین پس در کار جهان علت یابی نخواهم کرد که بسیار آمده اند از ما قویتر که نفهمیده رفته اند.. فلسفه چیستی و علت جهان را دنبال نخواهم کرد و به جایش دل خواهم سپرد به بستنی و آب هویج و چای مسمای تازه دم ریخته در استکان کمر باریک با گز کرمانی اصفهان ...... دل خواهم سپرد به او که یادش مرا عطر سیب است و من به آن خوشنود.....

پی نوشت:زندگی تازه!!!این هم بدک نیست، سر میکنیم!!!
نوشته شده توسط آرام در شنبه 10 آذر1386
اتاق شماره ی شش

ديدن جعفر والي در نمايش اتاق شماره ي شش و اجراي زيبايش در نقش اول اين كار منو به ياد برادر مرحوم و هنرمندش آقاي علي محمد والي كه يكي از دوستان ديرينمون بود انداخت و باز ياد اين دنياي بي مرام و بي ارزش افتادم...ياد بابا كه رفت و آقا والي كه مرحوم شد...هر دوشون چه زود از ميان ما رفتند...پشت صحنه وقتي با آقاي جعفر والي صحبت ميكرديم همگي به ياد اون مرحوم افتاديم ...دلم نيومد ازش يادي نكنم...خداوند روحش را قرين رحمت سازد... و بابا رو هم!
تئاتر اتاق شماره ی ۶ به کارگردانی ناصر حسینی مهر و با اجرای جعفر والی هم اکنون در تالار مولوی به نمایش گذاشته شده.دیدنش رو به هنر دوستان توصیه می کنم!
نوشته شده توسط آرام در دوشنبه 21 آبان1386
بازی
ممنون از دوست خوبم علی داریانی که منو به این بازی دعوت کرد
معرفی:آبی آرام بلند،چون دنبال آرامش بودم و تا حدودی به دستش آوردم!!!
فصل، ماه و روز مورد علاقه ام :پائیز،مهر،و پنج شنبه
رنگی که دوست دارم:سبز
غذای مورد علاقه ام:ژیگو و استیک با سس قارچ
موسیقی مورد علاقه ام:یانی و احسان خواجه امیری
ساز مورد علاقه ام :دف،پیانو،ویولن
بدترین ضد حال:...
بزرگترین قولی که دادم:فراموش کردن یه چیزی!
ناشیانه ترین عمل:قول ازدواج به یه نفر!
بهترین خاطره ی زندگی:اومدن دایی بیژن به ایران!
بدترین خاطره ی زندگی:فوت پدرم تو شمال!
کسی که مشتاق دیدنش هستم همیشه: همسرم (شب خاکستری)!
دعا برای چه کسانی:همه ی ایرانی ها...
نفرین :دوست ندارم.
وضعیتم در ۱۰ سال آینده(یا بهتر بگم دوست دارم چی بشه):از ایران رفتم...
من هم دوست خوبم امیر رو به این بازی دعوت میکنم!
نوشته شده توسط آرام در جمعه 4 آبان1386
مثل همون شبی که تو خواب بهت گفتم همه ی امیدم اینه که اون روزی برسه که بیام پیشت...
آخ که اگر بودی خوشبختیم تکمیل بود!!!!
پی نوشت۱:بیستم مهر ماه٬ بزرگداشت حضرت حافظ٬روحش شاد!!!
پی نوشت۲:بابا جون عیدت مبارک!
نوشته شده توسط آرام در پنجشنبه 19 مهر1386
تولد من!

تولد، يعنی: آغازِ لاجرم
يعنی آغاز خشک شدن در بندِ ناف
اعلام پرصدای حضور
آغاز درکِ ترس
آغازحس نور
فهم تمايل حريص تناول
اعجاز دفع
آغاز تنگی لباس
فهم صدا وشنيدن قصه های دروغ
اسطوره های کاغذی
ارتباط در الزام هر کلام
بلغوربی صدای حرفهای با صدا
آغاز عجب و ريا، دروغ
آغاز بلوغ و تمنّا
درکِ برهنگی
شهوت، شهوت، شهوت
له شدن در زيربارِ غريزه های ناممکن
آغاز هر خطا
دشنام، ناسزا
عادت به هرچه حقارت
فروخوردن بغض فشرده در گلو، انتقام
لمس تبسم باران
فرياد باد
رفتن به زير سقف
خفتن در اندوه و دلهره
آغاز رنگ و شعر
جذبه ی جذابِ جذبِ موسيقی
درکِ نفرت
فهم نفس
حس هوا، اميد، آرزو
حبس خندهای بلند
جارزدن گريه ی جاری
فرار از خود برای کسبِ تجربه، بی خود
و بازرفتن به خلوتِ تنهائی
لمس ناامنی با گوش و گوشت
دريغ، افسوس
تاختن با حسرت
هبه ی لحظه ها در بند
جسارتِ بخشش، عفو
توان ديدن در آينه و تحمل شکست، هر آينه
آغاز سفری يکسويه
آغاز فهميدن ِنفهمی و هجرت به جهل مرکب
تحمل وزن بودن
کم آوردن، بريدن
شدنی به اجبار، با اختياری نامحدود برای چرخش به دور خود
حس روزهای هفته
عبور از کنار فصل ها
درک حس تعلق
عشق، عشق
ازدواج، ازدواج، ازدواج
نفرت، نفرت، نفرت، نفرت
طلاق، طلاق، طلاق، طلاق، طلاق
دوباره عشق
آغاز حرام شدن
هجرت از دريا به خشکی
غربت، غربت، غربت
چشيدن طعم تلخ ماندن بی ريشه ای در آب
تشديدِ عجز
رفتن به ارتفاع
هول سقوط دمادم
گم شدن در غوغا
فهم مرگ، تنها با مرگ ديگران
فراموشی، فراموشی، فراموشی
درکِ عطش به زندگی
اميد، يأس
پيروزی، شکست
ايمان، کفر
عشق، حرمان
خروج از ظلمت و پيچش به دور تاريکی
نشستن ِهميشه، پشتِ پنجره های انتظار
استشمام بوی خون و خاک
همنشينی با شک و ترديد
خفتن در سايه ی هراس و حقيقت
نوشيدن شب و استفراغ روزها
سوار شدن به قطار توقف
جنگ، جنگ، جنگ
آغاز تقسيم قدرت
حزب، دسته و گروه
سکوت، ظلم، سکوت و خيانت
بلع پول و هضم جنايت
مصرف، مصرف، مصرف
آغاز بردگی
جذب شيره وجود به نام نامی رفاقت
فريب، فريب، فريب
آغاز غفلت و هراس
آغاز اشتباه وعزلت
اصلاح و آغاز چند باره
تنه خوردن های هزارباره در هر پياده رو
شرکت در مسابقه ی سرسام زندگی
جستن يک صندل خالی در ازدهام
اسارت در دام زندگی
ستودن لذتِ لحظه های ستايش
عبور از اکنونی طولانی
تسليم شدن به باد
آموزش دروغ
پز مدرک
تهوع تاريخ
رفتن به سايه سار فلسفه
بازی بازی با هنر
آغاز شمارش معکوس برای رسيدن به صفر سِفر
رسيدن به وصال شامگاه
قهر با طلوع
درک گناه گندم
نشخوار سيب
تسليم بر هوس های سرکش هر گناه
رفتن به راهِ ورود ممنوع کودکی
آغازادّعای تکامل
آغاز دعوی رسالت
وهم خدائی
رسيدن به پوچی و خلا
انگارِ درک معرفت
سستی
پس آنگاه ندبه و توبه
و طمع بخشايش در اين معامله
و... خفتن برای هميشه در رؤيای يک تولد ديگر
و...
...
پی نوشت: اصلا جای نگرانی نيست، من متولد شده ام، راحت باشيد!
نوشته شده توسط آرام در پنجشنبه 12 مهر1386