ترکیه رو خیلی آروم تر وزیبا تر از ایران دیدم ... به هیچ وجه فکر نمیکردم مردمش اینقدر با مرام باشن!
اصلا هر جایی بهتر از اینجاست...من وطنم رو دوست ندارم مگه زوره...!!!
ترکیه رو خیلی آروم تر وزیبا تر از ایران دیدم ... به هیچ وجه فکر نمیکردم مردمش اینقدر با مرام باشن!
اصلا هر جایی بهتر از اینجاست...من وطنم رو دوست ندارم مگه زوره...!!!

این روزها هر جا می روی و به هر کس می رسی حرف از انتخابات است . اما اکثر افراد فقط حرف خودشان را می زنند و حاضر نیستند که نظرات مخالف را بشنوند . من بدون طرفداری از شخص خاصی (چون هنوز تصمیم نگرفته ام ) فقط به یک اصل کلی می پردازم .
درباره انتخابات دو تا مسئله کلی وجود دارد . اولی اینکه رای بدهیم یا نه ؟ و دوم اینکه به چه کسی رای بدهیم؟امسال هم که این انتخابات خیلی با مزه شده... به هرحال ما که نیستیم رای بدیم...شما جای من این کارو انجام بدین!!!
پی نوشت: به من می گویند خانوم چمدان به دست چون همیشه برای سفر آماده ام و خیلی سخت نمی گیرم و هر شرایطی را مثل یک تجربه نگاه می کنم . در نتیجه اغلب اوقات همسفر خوبی هستم و به قول بچه ها پایه مسافرت !
فرقی هم نمی کنه که یه روزه باشه یا چند روزه و تنهایی یا با یک اتوبوس آدم ! در هر حالتی آدم می تونه خوش بگذرونه و تجربه کسب کنه و مهمتر از همه عکس بگیره !
اون روزا يادت مياد ؟ کا شکي بودي و ميديدي !
ميدونم که اون روزا يادت مياد ! ولي هرگز نميدونم که چرا بيخبر گذاشتي رفتي؟
بال و پرازمو بستي دل غمگين منو شکستي رفتي ديگه هرگز نميدونم که چرا
تو شبا ستاره پيدا نميشه ؟ ديگه هيچ گلي تو سينه ام مثل اون روزا که بودي
شاد و شاداب نميشه تو دلم وا نميشه ! ديگه اين دل واسه من دل نميشه
ديگه فرياد رس و فرياد نميشه ! خيلي وقته، نميدونم چي شده ؟
نميدوني تو دلم چه آشوبي بر پا شده ؟
تو که رفتي ، توي اين باغ کبود زير آسمون اين شام سياه بال و پرواز کبوتري نديدم بخدا
آخه از وقتي که رفتي آسمون زندگی من سيا شده ميدونم من، ديگه آسمون اين دل
برا من وا نميشه دل من تو آسمون کاغذي روي پرده هاي رنگي شبا بي تو ،ديگه آروم نميشه
ديگه اين دل ،ميدونم من، واسه من دل نميشه ! ميدوني که آه سرد قلب من
توي اين شب تنهايي و غم ديگه بارون نميشه ! ميدونستي ؟ ... ، ميدونم من ... !!!
پی نوشت: سالمرگ باباست!!!شهادت فاطمه زهرا(س) ! دیشب تا صبح باهام بود...
دلم میخواست یه خونه داشتم کنار ساحل، حالا فرق نمی کنه چه ساحلی و کجا باشه، یه جایی آروم که صبح از خواب بلند می شی پنجره رو باز میکنی صدای آب و پرنده به گوش ات بخوره، قبل از اینکه برم سر میزنه صبحانه با دوچرخه کنار ساحل می چرخیدم برای خودم، دستام باز میکردم و با همه وجودم بادی که از دریا می اومد سمت ساحل رو بغل می کردم و می ذاشتم این باد نوازشم کنه همه تن و روحم رو... بعدش می اومدم برای خودم چای می ریختیم و خیلی آروم همونطوری که کنار پنجره ایستادم و صدای پرنده ها رو گوش میدادم چای تلخ رو مزه مزه می کردم و توی ذهنم به تو فکر می کردم که الان کجایی، چیکار میکنی، یاد من هستی یا نه... بعدش که چای خوردن آروم آروم تمام شد می رفتم پشت میز کارم و شروع می کردم به نوشتن نامه، ولی این بار مخاطب داشت، برای تو می نوشتم از ساحل اینجا برات تعریف می کردم، از آرامشی که ریخته شده توی وجودم، از دوچرخه سواری های صبحگاهی، از پیاده روی عصرگاهی کنار ساحل و از همه این لذت های که تنهای نصیبم شده .... بعدش نامه رو می ذاشتم توی پاکت و اسمت رو می نوشتم و میذاشتمش توی کمد کنار بقیه نامه های دیگه که هر روز برات نوشتم تا وقتی آدرس یا نشونی ازت پیدا کردم برات پست کنم.....
دانه های درشت باران را
مثل خاک تشنه نوشیدم بی جهت گریه را فرو خوردم! بهر کاری عبث چه کوشیدم. کفش کهنه را ز پا کندم... چشمه ای شدم که جوشیدم باز هم برهنه در باران... رختی از ستاره پوشیدم. پی نوشت: به بهانه ی باران... امروز مدرسه خیلی قشنگ شده بود.
می روم و عاشقانه هایش را می خوانم… و خدا را شکر می کنم که در این دنیای پر از خشونت و تلخی ، هنوز کسانی هستند که از عشق می نویسند و می خواهند عاشق بمانند ولی …

هر چند که متهم می شوم به مهر طلبی و مجبور می شوم به سکوت!!!
به روی من آرام چشم گشودی و با تمام ستاره های آسمان برایت جشن گرفتم و امروز من ستاره ی توام .و تو همه آرزوهای من...! من تو را دوست دارم و آرام با خدا میخندم!!!
خدايا اين چه سري ست كه در نهاد من نهاده اي و بي تفاوت مي خواهي بمانم به آن ، نه بي تفاوت، شايد بي ادعا و سركوبگرش بايد باشم. اما من ضعيفم، نمي توانم و دلم تنهاست، تنهاي تنها.
به گواهي تمام خودكشي هاي دنيا كه من ضعيفم و نفسم ضعيفتر از من. اما روحم قوي ست و تاب بيهودگي نتواند آورد و از اينرو تنم را به خصم تيغ مي سپارد كه نباشد اگر نمي تواند و اگر نمي بايد راهش درستش را.
چه كنم؟ و تو پس چه مي كني؟ با اين دلم كه تو را دوست دارد با اينكه رسم عاشقي از ياد برده است و معشوق را مي آزارد، راه تو و عشقت را دوست دارد.
خدايا دل من بسيار سخت تر از سنگ خارايي ست در دل مرجانها. مثل ابري ست اريكه فرشتگان. مثل چشمهاي يارم است. مثل دستهاي سبز فروغ یا نمی دانم شاید مثل دشنه راهزني در سياهي شب باشد. مثل غم غربت مسافري در ديارش و يا مثل هر چه كه بتواند در او جاي گيرد و به رنگ آن در آيد. كاش آن چيز ياد و مهر و عشق و لطف و نام و نگاه نازنين تو باشد و آن رنگ سبز سبز سبز باشد مثل تمام جنگلهاي پهناور و سبز سبز سبز مثل علفزاران مثل تنگهاي بي ماهي مثل نگين انگشتري مادر مثل بال قناري مثل همه چيز كه اگر نامت روي آن باشد، سبز است سبز سبز ...
![]()
باید باور کنیم که هیچ چیز تو این دنیا دائمی نیست...!!!
خداحافظ
پی نوشت: نظرات رو هم غیر فعال کردم که دیگه مطمئن باشم اینترنت نمیام.
منت بر سر تقویم گذاشتی و
پاییز را شرمنده کردی و مهر را
سرفراز نمودی
12 گل یاس خوشبو تقدیمت.
تولدت مبارک آرام نازنینم...
ـ شب خاکستری ـ
چند روزي كه اصلا حوصله ي نوشتن رو ندارم، روزمرگي كلافه ام كرده و من به دور از همه ي اتقاقاتي كه داره مي افته فقط و فقط عاشقانه به كارم مشغولم...نه مدال گرفتن ساعي خوش حالم كرد و نه آشفتگي مردم ايران غمگينم .حتي وقتي ازم دعوت كردن تو سمينار بانوان برتر شركت كنم هم دلم نخواست ،مدتهاست كه ديگه نه از چيزي خرسند ميشم و نه چيزي ناراحتم ميكنه... احساس ميكنم موقتم وبايد رفت...نه اين نا اميدي نيست چون براي زندگي در تلاشم! اما ميدانم بايد رفت...!
جز گرما و بي برقي ملالي نيست!!!اين هم از فوايد تو ايران زندگي كردنه كه كسي سردش نميشه!!! بنزين ماشين من هم كه ته كشيده و بايد فكر تهيه آزاد كنم!!!حال و روزگارم هم خوشه خدا پدر دكتر حقيقي رو بيامرزه...!!! با شب خاكستري هم مثل قديمم. عاشق،مشتاق و...!!!سرم هم كه قيامته خدا رو شكر تابستونا وضع بازار يه تكوني ميخوره... امسال ميرم غير انتفاعي... دلم بدجور شور ميزنه...حوصله لوس بازي هاي بچه شهري ها رو ندارم...دلم براي جاي قبلي تنگ ميشه...صبحانه هاش...آدماش... خنده هاش!!!
هر چند که دو ساله دیگه نیستی تا برات عطر بخرم و تو هم از سر شوق منو ببوسی و خودتو لوس کنی و بگی مرسی بابا... نیستی بابا و این داغ یه همچین شبی دلمو بیشتر میسوزونه... نیستی !!! اما وقتی اشک تو چشمام میاد... وقتی می خوام خودمو در درونم به ویرانی بسپارم یکی هست که میگه نه من هستم و من به یاد اونه که بلند میشم و اشکامو پاک میکنم و گل سرخی رو که خریدم به یادش بو میکنمو یواشکی گل رو زیر صندلی ماشین قایم میکنم تا زود اونو نبینه...وقتی بهش میگم پدر عزیز، و اون میخنده و میگه قربون اون مامان خوشگلش برم و من شرمگین شوق رو تو صداش حس میکنم!!!

پی نوشت:امشب چه شب قشنگی بود... کاش منم با تو شمال بودم...!!!
گاهی یک کودکم شاد که از نگاه ابریشمین تو سرازیر می شوم.گاه یک اشتیاقم نورانی در آستانه شکوفا شدن .
حرفهایم را با صبح می آمیزم تا مسافر قلب مهربانت شوم . من کاغذی مچاله بودم در جاده های باد ،بی هدف ،می غلتیدم تا که تو آمدی مهربانم .
احساس کردم که در تنهایی غلیظی که روی زمین گم کرده بودم تو همرازم شدی .
یاد تو شبهایم را آکنده است . یاد تو بهانه ای شدبرای سرودن ترانه عشق . یاد تو آغازی شد برای سیب شدن .
وقتی که باز شب متراکم می شود غصه هاروی دلم می نشیندو دل تنگت می شوم . روزها را روی دیوار تند تند هاشور می زنم تا زود بر گردی . از پنجره شبها ،بیرون را که نگاه می کنم و به یادت در ابرها غوطه می خورم .
عزیزدلم پرستو ها هم در نبودت بی حوصله شده اند . گلها هم حوصله عطر افشانی را ندارند. دنیا بی تو یک کوچه بن بست شده است. ودفترهاهم حرفی برای گفتن ندارند .حتی کلمات هم نامانوس شده اند .
چشمهایم به یادت گریه را امشب تلفظ کرد. دلم می خواهد که بیایی با یک بغل مهربانی . چاره ای نیست من هم با قافله پروانه ها و پنجره ها و با هزار هزار رنگین کمان منتظرت می مانم ...
پی نوشت: بیخود نبود که بابا دیشب اومد به خوابمو ازم خواست که برم سر خاکش!!! آخه لیلة الرغائب بود و منم از خدا حضور همیشگی تو عزیزم رو تو زندگیم خواستم...!!!
اگه تو نباشي همه چيز بي رنگ است و چقدر سخت است زندگي در ميان مجموعه بي رنگ ،
جايي كه احساسها بدون رنگ مي شوند و احساس رنگين مرا محكوم خواهند كرد بدون تو نمي دانم به كدامين ترانه بايد رنگ صبح را تقديم كنم. راستي صبح به چه رنگ است ، رنگ اشياء يا رنگ كلمات ؟
صبح من با تو به رنگ احساس نسيمي است كه به هنگام سحر گلبرگ ها را نوازش مي كند و بوي تو را براي من مي آورد. من بقچه اي از يك دنيا حرفهاي نگفته به قاصدك دادم كه برايت بياورد و از عشق من بگو يد .
نمي دانم آمد يا باز دست روزگار او را به دوردستها برد و حرفهاي من ناگفته باز ماند من اطمينان ندارم به هيج چيز بخصوص به اين آدم هايي كه ادعاها دارند و خود خالي از هيچ اند ، اما عشقم مرا وا مي دارد كه تو را متفاوت ببينم مي داني چرا ؟
چون من با تو به اوج بودن مي رسم ، به اوج شعر و براي تو مي سرايم ، براي تو كه اگر هزار بار اتفاق بيافتي باز هم تازه ترين حادثه اي.....
مي خواهم بروم به ابرها برسم و ببارم چرا كه در باريدن طراوتي است و من سخت دلم تنگت هستم براي باريدن ، براي حس كردن تو و براي حس شدن
پی نوشت:می خواهم اینبار باز برای تو ترانه بسرایانم که عزیزم خیلی دوستت دارم...
سخت است هنگام وداع 
آنگاه که در می یابی چشمانی که در حال عبور
است
پاره ای از وجود تو را نیز با خود
خواهد برد...
پی نوشت۱:دایی و نیکولینه رفتند مثل خیلی ها که رفتند!!! مثل بابا که رفت!!!کم کم یاد گرفتم که همه
چیز از دست دادنیست...!
پی نوشت ۲: نمیدونم چرا باید ترس از آینده باشه؟ تو هم میترسی از دست بدهیم؟
پی نوشت ۳: یه زمانی همه ی زندگیم آبی بود... از روزی که تو اومدی زندگیم شده بوی پیراهنت!!!
می خوام چشمام بینا تر بشه!!!

سلام پدر
دلگیر مباش از "طفلك"ات اگر ماندهاست در راه.
بخاطر دارم خوب یک سال پیش را، وقتی عزم سفر كردی بی هیچ. رفتی به آن غربت.
گفتی:"میروم، میآیی؟"
گفتم:"بمان، میآیم"
و نماندی و من ماندم. تو رفتی یک سال پیش این روز.
گفتی:"نمان در این غربت"
میبینی پدر، میبینی كه ماندهام. توان رفتنم نیست.
هنوز هم التهاب آن لحظه ها با من است و زمان، نبود تو را بیشتر میكند. كجاست عادت خاك؟ كجاست سردیاش كه مرا نمیگیرد. باور دارم كه هستی. هنوز منتظرم كه چشمان منتظر تو را ببینم، وقتی مسافرِ خانه تو میشوم. سایه مانده روی دیوار اتاقت غریب است و غریبی میكند. هنوز بغضم میشكند وقتی عقربهها میرسند به۱۰ صبح وقتی قلبت ایستاد و قامت بلندت ترك خورد...
سلام پدر
دلگیر مباش از من اگر بد شدهام این روزها. دلگیر مباش از من اگر بد میكنم با خود.
اینجا نشستهای، روبروی نگاه من و نگرانی، میدانم.
میروم حرم به پای دل، كه پای رفتنم بستهاست. درها به رویم زنجیر است، میمانم پشت قفلها. و با آب مانده حوض وضو میگیرم!
میدانم بد شدهام تو میدانی و خدا و همین است كه تنها ماندهام بی تو.و همه چیز من چنان گم شده میان غبار، كه خود را هم نمیبینم.
روی از من مگردان در این لحظات نیاز.
هنوز هر لحظه زنده میشوی این روزها و می مانی تا ۱۰ صبح روز وفات فاطمه ی زهرا (س)
Not of cloud
Not of water
Not of leaves
Not of this clam lofty blue

Not of these do I think
نميدونم چه سري تو كاره!! بعد يك سال رفتن به شمال تازه اونم سالروز فوت بابا كه مقارن با شهادت فاطمه ي زهراست و همين كه باز دايي بيژن كنارم بود...!هر جا رو كه نگاه كردم و از هواش نفس كشيدم بابا رو ديدم جاي پاهاش... جاي دستهاش... حتي هوايي رو كه آلوده به دود سيگارش شده بود رو ديدم... چقدر هم ملموس و واقعي...خدا رحمتت كنه بابا!!!

همه عمر برندارم سر ازین خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو بر دلم نشتی
پی نوشت: بعد از زیارت کعبه زیارت امام رضا (ع ) خیلی می چسبه!!!

در دستور عرفان فعل اینگونه صرف میشود:
من نیستم
تو نیستی
او هست...

از این به بعد شما احتمالاْ دل من* را می بینید که می آید اینجا و تاپ تاپ می کند و می رود!

من تنهامكاني را ديدم كه جنان با قدرت بر زمين نشسته بود كه گويي ريشه در اعماق زمين دارد. اينجا خانه ي خدا نيست بلكه همان جائيست كه آدم از آن به وجود آمد و زيست! و من شرمنده ي خدايي هستم كه عبادتگاهش نيز بر سرشت بنده اش ارج مي نهد نه بر خودش من مكاني را ديدم كه با هاله ايي از نور به افلاك متصل بود و حجر الاسودش تنها نشاني از آن قادر بي همتا داشت و چه خوشبخت بودم من ! كه به فلسفه ي دعوتم پي بردم كه چه انسانهايي بي تعمق و تنها به صرف پرستش و جمع كردن توشه ي آخرت به اين مكان آمده اند و رفته اند پس چرا پاهاي من توان آمدن نداشت در اولين ديدار؟آيا ميدانست كه آبروي دلم زير ناودان طلا ميريزد؟ يا فهميده بود كه دلم لا به لاي شكاف يماني جا ميماند؟...همه چيز ماند و من ... باز گشتم...!
كعبه ام بر لب آب.
كعبه ام زير اقاقي هاست.
كعبه ام مثل نسيم ، مي رود باغ به باغ ، مي رود شهربه شهر.
"حجر الاسود " من روشني باغچه است.

پی نوشت: دعوت شدم تا جایی رو ببینم که از خاکش به وجود اومدم...!
میرم که با تو برگردم

پی نوشت: شب بارانی من... و شب خاطره انگیزی بود ... که تو بودی و دگر هیچ نبود!
تو و منو آسمو نو خدا ...!!!
بوي كاپيتان بلك... و كمي سيگار والبته توتون نعنات... و بوی پیراهنت!!!
وای خدايا بوي پيراهن يوسف داره از کنعان میاد!
پی نوشت: این پست رو باید قبل از سفرم به امارات میگذاشتم ...!

تا به زودی خداحافظ...!
پی نوشت۱:چند روزی میرم امارات ... زودمیام اگه خدا خواست و برگشتنی بودم!
پی نوشت ۲: دلم تو این شرجی گرم... نفسهای داغتو می خواد! تا روی این هوا رو کم کنه...
تو مرا میفهمی
من تو را میخواهم
و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است
تو مرا میخوانی

من تو را ناب ترین شعر زمان میدانم
و تو هم میدانی
تا ابد در دل من میمانی
پی نوشت: به گلهای نرگسی که برام گرفتی گفتم:
- چرا ؟ باید اینقدر دلم براش تنگ بشه که وقتی صداشو می شنوم هق هق گریه رو سر بدم...آخه بابا رحمی!!!
ای کاش امتداد لحظه ها تکرار همیشه با تو بودن بود...
برای تو که نمیدانم در خاطرت میمانم یا برایت خاطره می شوم...!
پی نوشت: مدتیه نوشته هام عاشقانه شده... از دورو برو اجتماعم غافلم؟ تو میدونی چرا؟ امروز امامزاده طاهر و کردان و حضور... باز هم برایم خاطره شد!
چقدر شیرین بود ...

پی نوشت: باز هم دلتنگ بابا شدم!!!می خوام برام دعا کنه...

عشق من گويا كم جان شده بود!
امشب از نور رخ ماهت، جانش دادم.
ترس و ترديد، در اين عاشق ديوانه فراوان شده بود!
امشب از پرتو فرزانگي ات، ماه، امانش دادم.
شبح "كلبه عشق"ي كه به شوقش مي تاخت
از غم تاول و پاي آبله زندان شده بود!!!
من تورا يادش آوردم و انگار جهانش دادم.
"چشم" من باز و حجاب از رخ "ماه" تو به دور
تا ابد ايدون باد.

شب وصل تو این رازم عیان شد
که عمرم بی تو سر تاسر تلف بود
من تمام پله ها را آبی رفتم
آسمان خانه ی ما
آسمان خانه ی همسایه نبود
من تمام پله ها را که به عمق گندم می رفت
گرسنه رفتم
من به دنبال سفیدی اسب
در تمام گندمزار فقط یک جاده را می دیدم
که پدرم با موهای سپید از آن می گذشت

من تمام گندمزار را تنها آمده بودم
پدرم را دیده بودم
گندم را دیده بودم
و هنوز نمی توانستم بگویم : اسب من
من فقط سپیدی اسب را گریستم
اسب ها مرا درو کردند
احمدرضا احمدی
پی نوشت۱: به یاد پدر عزیزم و جای خالی اون در شب یلداو با اجازه از دوست خوبم امیر که این شعر رو از بلاگش برداشتم.
پی نوشت ۲:سالروز وفات ناصر عبد الهی !!!باز هم یاد و خاطره اش برام عذاب آوره...خدا رحمتش کند!
پی نوشت ۳:عید سعید قربان مبارک!

باران كه مي بارد تو مي آيي
باران گل باران نيلوفر
باران مهر و ماه و آئينه
باران شعر و شبنم و شبدر
باران كه مي بارد تو در راهي
از دشت شب تا باغ بيداري
از عطر عشق و آشتی لبريز
با ابرو آب و آسمان جاري
غم مي گريزد قصه مي سوزد
شب مي گدازد سايه مي ميرد
تا عطر آهنگ تو مي رقصد
تا شعر باران تو ميرد
از لحظه هاي تشنه ي ديدار
تا روزهاي با تو باراني
غم مي كشد ما را تو مي بيني
دل مي كشد ما را تو مي داني
پی نوشت: عشق افتتاح شد!
زین پس در کار جهان علت یابی نخواهم کرد که بسیار آمده اند از ما قویتر که نفهمیده رفته اند.. فلسفه چیستی و علت جهان را دنبال نخواهم کرد و به جایش دل خواهم سپرد به بستنی و آب هویج و چای مسمای تازه دم ریخته در استکان کمر باریک با گز کرمانی اصفهان ...... دل خواهم سپرد به او که یادش مرا عطر سیب است و من به آن خوشنود.....

پی نوشت:زندگی تازه!!!این هم بدک نیست، سر میکنیم!!!

ديدن جعفر والي در نمايش اتاق شماره ي شش و اجراي زيبايش در نقش اول اين كار منو به ياد برادر مرحوم و هنرمندش آقاي علي محمد والي كه يكي از دوستان ديرينمون بود انداخت و باز ياد اين دنياي بي مرام و بي ارزش افتادم...ياد بابا كه رفت و آقا والي كه مرحوم شد...هر دوشون چه زود از ميان ما رفتند...پشت صحنه وقتي با آقاي جعفر والي صحبت ميكرديم همگي به ياد اون مرحوم افتاديم ...دلم نيومد ازش يادي نكنم...خداوند روحش را قرين رحمت سازد... و بابا رو هم!
تئاتر اتاق شماره ی ۶ به کارگردانی ناصر حسینی مهر و با اجرای جعفر والی هم اکنون در تالار مولوی به نمایش گذاشته شده.دیدنش رو به هنر دوستان توصیه می کنم!
معرفی:آبی آرام بلند،چون دنبال آرامش بودم و تا حدودی به دستش آوردم!!!
فصل، ماه و روز مورد علاقه ام :پائیز،مهر،و پنج شنبه
رنگی که دوست دارم:سبز
غذای مورد علاقه ام:ژیگو و استیک با سس قارچ
موسیقی مورد علاقه ام:یانی و احسان خواجه امیری
ساز مورد علاقه ام :دف،پیانو،ویولن
بدترین ضد حال:...
بزرگترین قولی که دادم:فراموش کردن یه چیزی!
ناشیانه ترین عمل:قول ازدواج به یه نفر!
بهترین خاطره ی زندگی:اومدن دایی بیژن به ایران!
بدترین خاطره ی زندگی:فوت پدرم تو شمال!
کسی که مشتاق دیدنش هستم همیشه: همسرم (شب خاکستری)!
دعا برای چه کسانی:همه ی ایرانی ها...
نفرین :دوست ندارم.
وضعیتم در ۱۰ سال آینده(یا بهتر بگم دوست دارم چی بشه):از ایران رفتم...
من هم دوست خوبم امیر رو به این بازی دعوت میکنم!
مثل همون شبی که تو خواب بهت گفتم همه ی امیدم اینه که اون روزی برسه که بیام پیشت...
آخ که اگر بودی خوشبختیم تکمیل بود!!!!
پی نوشت۱:بیستم مهر ماه٬ بزرگداشت حضرت حافظ٬روحش شاد!!!
پی نوشت۲:بابا جون عیدت مبارک!

تولد، يعنی: آغازِ لاجرم
يعنی آغاز خشک شدن در بندِ ناف
اعلام پرصدای حضور
آغاز درکِ ترس
آغازحس نور
فهم تمايل حريص تناول
اعجاز دفع
آغاز تنگی لباس
فهم صدا وشنيدن قصه های دروغ
اسطوره های کاغذی
ارتباط در الزام هر کلام
بلغوربی صدای حرفهای با صدا
آغاز عجب و ريا، دروغ
آغاز بلوغ و تمنّا
درکِ برهنگی
شهوت، شهوت، شهوت
له شدن در زيربارِ غريزه های ناممکن
آغاز هر خطا
دشنام، ناسزا
عادت به هرچه حقارت
فروخوردن بغض فشرده در گلو، انتقام
لمس تبسم باران
فرياد باد
رفتن به زير سقف
خفتن در اندوه و دلهره
آغاز رنگ و شعر
جذبه ی جذابِ جذبِ موسيقی
درکِ نفرت
فهم نفس
حس هوا، اميد، آرزو
حبس خندهای بلند
جارزدن گريه ی جاری
فرار از خود برای کسبِ تجربه، بی خود
و بازرفتن به خلوتِ تنهائی
لمس ناامنی با گوش و گوشت
دريغ، افسوس
تاختن با حسرت
هبه ی لحظه ها در بند
جسارتِ بخشش، عفو
توان ديدن در آينه و تحمل شکست، هر آينه
آغاز سفری يکسويه
آغاز فهميدن ِنفهمی و هجرت به جهل مرکب
تحمل وزن بودن
کم آوردن، بريدن
شدنی به اجبار، با اختياری نامحدود برای چرخش به دور خود
حس روزهای هفته
عبور از کنار فصل ها
درک حس تعلق
عشق، عشق
ازدواج، ازدواج، ازدواج
نفرت، نفرت، نفرت، نفرت
طلاق، طلاق، طلاق، طلاق، طلاق
دوباره عشق
آغاز حرام شدن
هجرت از دريا به خشکی
غربت، غربت، غربت
چشيدن طعم تلخ ماندن بی ريشه ای در آب
تشديدِ عجز
رفتن به ارتفاع
هول سقوط دمادم
گم شدن در غوغا
فهم مرگ، تنها با مرگ ديگران
فراموشی، فراموشی، فراموشی
درکِ عطش به زندگی
اميد، يأس
پيروزی، شکست
ايمان، کفر
عشق، حرمان
خروج از ظلمت و پيچش به دور تاريکی
نشستن ِهميشه، پشتِ پنجره های انتظار
استشمام بوی خون و خاک
همنشينی با شک و ترديد
خفتن در سايه ی هراس و حقيقت
نوشيدن شب و استفراغ روزها
سوار شدن به قطار توقف
جنگ، جنگ، جنگ
آغاز تقسيم قدرت
حزب، دسته و گروه
سکوت، ظلم، سکوت و خيانت
بلع پول و هضم جنايت
مصرف، مصرف، مصرف
آغاز بردگی
جذب شيره وجود به نام نامی رفاقت
فريب، فريب، فريب
آغاز غفلت و هراس
آغاز اشتباه وعزلت
اصلاح و آغاز چند باره
تنه خوردن های هزارباره در هر پياده رو
شرکت در مسابقه ی سرسام زندگی
جستن يک صندل خالی در ازدهام
اسارت در دام زندگی
ستودن لذتِ لحظه های ستايش
عبور از اکنونی طولانی
تسليم شدن به باد
آموزش دروغ
پز مدرک
تهوع تاريخ
رفتن به سايه سار فلسفه
بازی بازی با هنر
آغاز شمارش معکوس برای رسيدن به صفر سِفر
رسيدن به وصال شامگاه
قهر با طلوع
درک گناه گندم
نشخوار سيب
تسليم بر هوس های سرکش هر گناه
رفتن به راهِ ورود ممنوع کودکی
آغازادّعای تکامل
آغاز دعوی رسالت
وهم خدائی
رسيدن به پوچی و خلا
انگارِ درک معرفت
سستی
پس آنگاه ندبه و توبه
و طمع بخشايش در اين معامله
و... خفتن برای هميشه در رؤيای يک تولد ديگر
و...
...
پی نوشت: اصلا جای نگرانی نيست، من متولد شده ام، راحت باشيد!
چقدر دلم برای دستات تنگ شده...!
..........................................................
پي نوشت :فرودگاه امام خمینی- پرواز های خروجی
بازم گیت.... و باز اون خصلت جالب!!!
وقتی اینورشی، اینجایی، ولی پات رو که بذاری اون ور، دیگه اینجا نیستی!
به امید دیدار،میثم!
اینک بواسطه خود خواهی به نفر دونفر زجر بکشند
این ریاضت نیست این حماقته
این تعصب نیست این یکی از شاخه های نادانیه

پي نوشت: اين پست رو تقديم ميكنم به سهيل و افسانه ي عزيزم و همين جا بابت هر آنچه كه شنيدند و هر كار كه برايمان كردند سپاسگزاري ميكنم...خدا روح مادرت را قرين آرامش سازد.
از حالا دلم بيقرار آن روز است که دوباره ببینمت .نمي داني كنار تو چقدر آرامش من بزرگ بود .نمي داني چقدر آرامي و آرام بودنت آن هنگام که روحت از جسمت پر کشید زیبا بود
آرامشت به من آرامی می بخشید انگار مرا تورا گهواره كودكي هايم خوابانده اي و مادرم به همان آواي مهربان و هميشگي توي گوشم لالايي مي خواند.
نمي داني چقدر دلم تنگ توست ،نمي داني چقدر بيتابم كه دوباره مرا به نام صدا كني .نمي داني براي رسيدن به تو چقدر با خودم توي تنهايي ام حرف می زنم . هر شب و هر شب .چقدر تا نيمه هاي شب ، گاهي حتي تا سپيده زدن صبح با حافظ شور می کنم .چقدر فكرمان را با حافظ ريختيم روي دایره ی زندگي كه چه كنيم.
نمي داني چقدر دلم بيتاب نگاه تو ست.بيتاب دستانت كه شكل نوازشند براي روح زخمي و نا آرام من. نمي داني چقدر محتاج آغوش تو هستم .
مسيحاي من ....
تشنه ام ....
تشنه روزي كه مرا با مهرباني هميشگي ات در آغوش بگيري .
روح مجروح و خسته من تنها در كنار تو آرام ميگيرد .همچون طفلي در آغوش مهربان پدرش!
پی نوشت: امشب به شکل تلخی به بی پدر شدنم پی بردم...!