تبليغاتX
آبی

 

من تمام پله ها را آبی رفتم

آسمان خانه ی ما

آسمان خانه ی همسایه نبود

من تمام پله ها را که به عمق گندم می رفت

گرسنه رفتم

من به دنبال سفیدی اسب

در تمام گندمزار فقط یک جاده را می دیدم

که پدرم با موهای سپید از آن می گذشت

 

 

 

 

من تمام گندمزار را تنها آمده بودم

پدرم را دیده بودم

گندم را دیده بودم

و هنوز نمی توانستم بگویم : اسب من

من فقط سپیدی اسب را گریستم

اسب ها مرا درو کردند 

 

   احمدرضا احمدی

 

پی نوشت۱: به یاد پدر عزیزم و جای خالی اون در شب یلداو با اجازه از دوست خوبم امیر که این شعر رو از بلاگش برداشتم.

پی نوشت ۲:سالروز وفات ناصر عبد الهی !!!باز هم یاد و خاطره اش برام عذاب آوره...خدا رحمتش کند!

پی نوشت ۳:عید سعید قربان مبارک!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 آذر1386ساعت   توسط  آرام  | 


 

تنها زمین است که متواضع است ،همیشه خاکیست وهمیشه زیر پاست عظیم ترین ثروت جهان را در خود دارد آدمیان از برخورد با آن هراس دارند ، ماندنی جاویدان است و از هر کالایی در جهان گران تر است...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 آذر1386ساعت   توسط  آرام  | 


 

 

احسان خواجه‌امیری (پسر ایرج خواننده قدیمی موسیقی سنتی ایران زمین) زاده ۷ آبان ۱۳۶۳٬ دانش‌آموخته مهندسی کامپیوتر و فرزند آخر خانواده می‌باشد. احسان با ترانه «جان بابا» که همراه با ایرج، پدر خود اجرا کرده ‌بود به دنیای موسیقی شناخته ‌شد. با به بازار آمدن آلبوم «من و بابا» در تابستان ۱۳۸۳و در پی آن راه‌ یافتن احسان به صدا و سیمای ایرانبه خواننده‌ای شناخته شده و محبوب در ایران تبدیل شد . می‌توان گفت احسان با ترانه «برای  آخرین بار» که برای تیتراژ پایانی سریالی با همین نام اجرا کرده‌ ‌بود به اوج محبوبیت رسید. آلبوم دوم او در سال۱۳۸۴با نام «برای اولین بار » و اثر سوم با نام «سلام آخر» در مهر ماه ۱۳۸۶به بازار آمد تا احسان خواجه امیری جزو برترین خوانندگان پاپ داخل ایران مطرح شود.هم اکنون کنسرت احسان خواجه امیری در تهران به مدت چند شب برگزار می شود.

 

پی نوشت: وقتی بهت زنگ زدم خواستم تا تو هم مثل من اونجا باشی...اما جات کنارم خالی بود...قسمت نبود که باشی... که تو هم صداشو  زنده گوش بدی...!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 آذر1386ساعت   توسط  آرام  | 


 

 

باران كه مي بارد تو مي آيي
باران گل باران نيلوفر
باران مهر و ماه  و آئينه
باران شعر و شبنم و شبدر
باران كه مي بارد تو در راهي
از دشت شب تا باغ بيداري
از عطر عشق و آشتی لبريز
با ابرو آب و آسمان جاري
غم مي گريزد قصه مي سوزد
شب مي گدازد سايه مي ميرد
تا عطر آهنگ تو مي رقصد
تا شعر باران تو ميرد
از لحظه هاي تشنه ي ديدار
تا روزهاي با تو باراني
غم مي كشد ما را تو مي بيني
دل مي كشد ما را تو مي داني
 

پی نوشت: عشق افتتاح شد!

+ نوشته شده در  جمعه 23 آذر1386ساعت   توسط  آرام  | 


 

 

 

پ.ن : به زودی در این محل عشق افتتاح می شود !

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت   توسط  آرام  | 


 

 

واژه اي در قفس است...

 

+ نوشته شده در  شنبه 17 آذر1386ساعت   توسط  آرام  | 


 

زین پس در کار جهان علت یابی نخواهم کرد که بسیار آمده اند از ما قویتر که نفهمیده رفته اند.. فلسفه چیستی و علت جهان را دنبال نخواهم کرد و به جایش دل خواهم سپرد به بستنی و آب هویج و چای مسمای تازه دم ریخته در استکان کمر باریک با گز کرمانی اصفهان ...... دل خواهم سپرد به او که یادش مرا عطر سیب است و من به آن خوشنود.....

 

 

 

 

پی نوشت:زندگی تازه!!!این هم بدک نیست، سر میکنیم!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 10 آذر1386ساعت   توسط  آرام  | 


 

 

پیراهن سپید عروسی است در برم

یک کاسه آب، آینه، قرآن برابرم

این زن که توی آینه لبخند می زند

هی فکر می کنم که منم یا که مادرم؟

مادر! تمام فرصت گل در شکفتن است

جرمم مگر چه بود که نشکفته پرپرم...؟

-دوشیزه مکرمه این بار دوم است..

مادر! بگو کجاست پس آن نیم دیگرم؟

او این غریبه ای که به من زل زده است، نیست

انقدر نقل و سکه نریزید بر سرم

پیراهن سپید ... عروسی است یا عزا؟

عشق این لباس نیست که از تن درآورم

- دوشیزه مکرمه این بار سوم است

این خنده های توست می آید به خاطرم

(از راه می رسیدی و لبخند می زدی

بغض مرا به آینه پیوند می زدی

در لهجه ات طراوت باران حضور داشت

صدها ستاره از شب چشمت عبور داشت

می آمدی و بر لبت آواز تازه بود

از هرچه خوب هرچه از آن می شود سرود

مردان شهر با تو هم آواز می شدند

در من زنان کوچکی آغاز می شدند

در من هزار خاطره آتش گرفته است

حالم از این هوای مشوش گرفته است

یادش به خیر فصل قشنگی که داشتیم

خود را کجای خاطره ها جا گذاشتیم؟

آقای شعرهای عبوسم! عجیب نیست

جز من کسی نگفت که درد دل تو چیست؟

جز ما کسی نخواست بفهمد بهار را

آوازهای کوچهء شب زنده دار را

رفتی، بهار از شب این کوچه رخت بست

آوازهای خستهء من در گلو شکست

بعد از تو عشق مثل من آهسته پیر شد

از بودنی که عین نبودست سیر شد

دلواپسم برای تو آقا! رفیق! یار!

همخانه قدیمی این قلب بی قرار

ای کاش می شد از دل تو آرزو کنم

شاید به این بهانه ترا جستجو کنم

کاش ای وجودت از کلماتم شکیل تر

این بیتهای از تو سرودن طویل تر... )

- دوشیزه مکرمه... این اشک شوق نیست

از فرط شیونست که لرزیده پیکرم

این را به آن غریبه دیر آشنا بگو

پیداست او هنوز نکرده است

 

پي نوشت:خدا كه هست...!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 آذر1386ساعت   توسط  آرام  |