تو فانی می شوی , من باقی می مانم
نه
من فانی می شوم تا باقی بمانم
من پر از سرعت تنها شدنم
تو پر از وسوسه محو شدنی
پی نوشت۱:روزهای سختیست جدایی از پدر! به صدای سوزناک رسول نجفیان گوش میدهم و یادگارهای بابا رو در گوشه و کنار خونه میبینم.اشک بر روی گونه هایم سر میخورد اما مجبورم به خاطر مامان و ... نگذارم آنها رو ببینند.دیروز با درد اعلامیه ی چهلمش رو طراحی کردم.دیشب با مادر یا خواهرش بود که به خوابم اومد.اونقدر واقعی که تنش رو لمس میکردم.چه زود چهل روز گذشت.باورم نمیشه.دیگه از مرگ نمیترسم.دوست دارم برم پیش بابا.می خوام بدونم اونجا چی کار میکنه.می خوام منم بهش بپیوندم.اما اینجا یه صداست که نمیگذاره.یه صدا که عشق رو در من بیدار میکنه.به من میگه که بیا، بیا که زندگی روند خودش رو داره،باید فراموش کنی،وقتی این عشق رو میبینم سست میشم،مست میشم و لبخند میزنم،شاید خواست بابا هم همین باشه...
پی نوشت ۲:وفات بابا مصادف بود با روز وفات فاطمه ی زهرا(س) و چهلم او مقارن بود با ولادت حضرت علی (ع)...نمیدونم چه رازی نهفته است در این در گذشت؟ روز پدر رو برات پدرم عطر می خرم چون خیلی دوست داشتی و همه رو روی آرامگاهت میریزم.