تبليغاتX
آبی

 

 

 

خداحافظ همين حالا

همين حالا كه من تنهام

خداحافظ به شرطي كه بفهمي تر شده چشمام

خداحافظ كمي غمگين به ياد اون همه ترديد

به ياد آسموني كه منو از چشم تو مي ديد

اگه گفتم خداحافظ نه اين كه رفتنت ساده است

نه اين كه ميشه باور كرد دوباره آخر جاده است

خداحافظ واسه اين كه نبندي دل به روياها

بدوني بي تو و با تو همينه رسم اين دنيا

خداحافظ

خداحافظ همين حالا
خداحافظ

 

پی نوشت:بعد از اون همه دلهره...اومدنت اونجوری که همه رو سرپرایز کردی و بعد هم مرگ بابا که باز اون هم غیر منتظره بود...و جای خالی اون و برگی که در دفتر زندگیم خورد و جشن میلاد دیشبت و رفتن هول هولیت که تاریخ پرواز رو اشتباه کرده بودیم...

نمیدونم این چهل روز بر ما چه گذشت هر چه بود مثل خیال بود...

دایی عزیزم برات آرزوی سلامتی و دیدار مجدد میکنم!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه 30 تیر1386ساعت   توسط  آرام  | 


 

 

امشب سر خاک بابا ، تو بودی من بودم وخدا... ليله الرغائب بودو دل شکسته ی من و مراددلمان! کلام تو و اشکهای من...و بابا که مطمئنم نظاره گرمان بود ... و خدایمان همان نزدیکی ها بود... به بابا از تو گفتم ...این که هستی... که میمانی و من تنها نیستم !!! اشک هایم را پنهان از تو از روی گونه هایم سرازیر میسازم...صدای ربنا می آید و من می بینم که زمزمه ی دعایمان به اوج رسیده ...  ليله الرغائب بود آفتاب زندگی... و من مراد دل گرفته ام!

 

+ نوشته شده در  جمعه 29 تیر1386ساعت   توسط  آرام  | 


 

بي تو مهتاب شبي باز از آن کوچه گذشتم

 

 

اما تو آن شب کنارم بودی...

 

+ نوشته شده در  جمعه 15 تیر1386ساعت   توسط  آرام  | 


 

 

مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ روييدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند. گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد. گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي کند. گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد. گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي کند.گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد. مادر تو شگفتي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گويم و مي ستايمت.

 

پی نوشت: آخرین وصیت بابا،مادرم بود!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 تیر1386ساعت   توسط  آرام  | 


 

افتاد                آنسان که برگ              آن اتفاق زرد می افتد

افتاد                آنسان که مرگ              آن اتفاق سرد می افتد

اما                  او سبز بود و گرم که                          افتاد!

 

 

هنوز در باورم نمی گنجد، آرام وقرار ندارم...جای خالی او در اتاق به تاریکی بدل شده است!و من در حسرت نوازشهایش میسوزم.هر شب به عشق دیدارش میخوابم اما افسوس از او که رفته...همیشه میگفتم حیفی که بمیری...آنهایی که میشناختنش هم همین را میگفتند...اما افتاد آن اتفاق سرد!!!

پی نوشت۱:از همه ی دوستانی که لطف دارن و میان و تسلای خاطری برای من میشن یک دنیا ممنونم.در اولین فرصت نزدتان خواهم آمد.

پی نوشت ۲:میدونستم اول از همه به خواب خودم میایی...الهی فدات شم عزیز جانم که هنوز همه رو به من میسپری

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 تیر1386ساعت   توسط  آرام  | 


سلام پدر
دلگیر مباش از "طفلك"‌ات اگر مانده‌است در راه.
بخاطر دارم خوب هفت روزپیش را، وقتی عزم سفر كردی بی هیچ. رفتی به آن غربت.
گفتی:"می‌روم، می‌آیی؟"
گفتم:"بمان، می‌آیم"
و نماندی و من ماندم. تو رفتی هفت روزپیش این روز.
گفتی:"نمان در این غربت"
می‌بینی پدر، می‌بینی كه مانده‌ام. توان رفتنم نیست.
هنوز هم التهاب آن لحظه ها با من است و زمان، نبود تو را بیشتر می‌كند. كجاست عادت خاك؟ كجاست سردی‌اش كه مرا نمی‌گیرد. باور دارم كه هستی. هنوز منتظرم كه چشمان منتظر تو را ببینم، وقتی مسافرِ خانه تو می‌شوم. سایه مانده روی دیوار اتاقت غریب است و غریبی می‌كند. هنوز بغضم می‌شكند وقتی عقربه‌ها می‌رسند به۱۰ صبح وقتی قلبت ایستاد و قامت بلندت ترك خورد...
سلام پدر
دلگیر مباش از من اگر بد شده‌ام این روزها. دلگیر مباش از من اگر بد می‌كنم با خود.
اینجا نشسته‌ای، روبروی نگاه من و نگرانی، می‌دانم.
می‌روم حرم به پای دل، كه پای رفتنم بسته‌است. درها به رویم زنجیر است، می‌مانم پشت قفل‌ها. و با آب مانده حوض وضو می‌گیرم!
می‌دانم بد شده‌ام تو می‌دانی و خدا و همین است كه تنها مانده‌ام بی تو.و همه چیز من چنان گم شده میان غبار، كه خود را هم نمی‌بینم.
روی از من مگردان در این لحظات نیاز.
هنوز هر لحظه زنده می‌شوی این روزها و می مانی تا ۱۰ صبح روز وفات فاطمه ی زهرا (س)

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 تیر1386ساعت   توسط  آرام  |