تبليغاتX
آبی

 

من و تو با هم به زمین آمدیم، اما تقدیر این بود که من پرنده باشم و تو عاشق پرواز...

 

پی نوشت:روزهای سختیست،هرگز نمی پنداشتم رفتنش اینگونه تلخ باشد.پدر رفتنت تردیدی بود که عاقبت به حقیقت پیوست!

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 خرداد1386ساعت   توسط  آرام  | 


 

 

 

تو بيا

اگرت هوای ديدن ماست

نشانی ات دهم ، شايد که بيايی
:

اندر اين شهر شلوغ ، وندر دل اين آشفته مزار سيمانی

برزنی هست «محبت» نام

کز دور گيسوان پريشان بيدی مجنون

که به سر پنجه بازيگوش نسيمی ، آشفته است

ترا سوی خود خواهد خواند
.

کوی « دلدادگی » اش مشهور است ، بپرس

 « کودکان احساس » در آن کوی به بازی مشغول

شوخ وشنگ و بازيگوش ، خواهی ديدشان
.

بوته ی ياسی که نهاده سر در گريبان ديواری کهنه

نشانی ديگر از خانه ی ماست
.

وآنگاه ، چوبينه دری به رنگ « يکرنگی » پديدار خواهد شد

سنگی از فيروزه به نقش بسمل، به سر در دارد
.

در به روی تو هميشه باز است ، درون آی

حوضی لبالب پرآ ب آنجاست


پر از ماهی دلتنگی و دورش پر ز شمعدانی تازه

و درختی از جنس بلور


که بدان تابی از بی تابی يک شاعرعاشق آويخته است
.

خوب گوش کن ، بلبلکی شيدا به درون قفس ذوق می خواند

و صدای قل قل سماوری چشم به راه و هميشه روشن


خبر از يک چيز دارد
:

«
انتظاری ديرينه ، تا تو بيايی»

 

پی نوشت۱ :۲۵ سال انتظار کم نیست برای دیدن بیژن عزیزم... خوش اومدی!

پی نوشت ۲:مژده ی عزیزم دایی ام رو بوسیدم و بوییدم چون از دیار تو  آمده بود و عطر محبت تو را با

خود همراه داشت!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 خرداد1386ساعت   توسط  آرام  | 


 

 

 

 

من و تو با هم به زمین آمدیم، اما تقدیر این بود که تو پرنده باشی و من عاشق پرواز...".

پی نوشت:قابل توجه شب خاکستری هر پایانی مربوط به شما نیست!

+ نوشته شده در  یکشنبه 20 خرداد1386ساعت   توسط  آرام  | 


 

 

 

 

 

زهرا عصاره عصمت است. زهرا، آیینه پاکی است. زهرا زلال کوثر است. ای همیشه جاری! ای بهار کوتاه! ای ترنم باران وحی! در شکوه مقام تو حیرانم که معنویت رشته های چادرت دست نیاز می آویزد و معرفت به غبار آستان خانه ات بوسه می زند. برهوت این دنیای خاکی شایان میزبانی چشمه سار همیشه جاری تو را نداشت. تو که در آیینه زخم ها و داغ ها و در هجران پدر غریبانه زیستی و در وداع شبانه ات با پهلویی شکسته، خانه گلین را به امید آغوش بهشتی پدر ترک گفتی...

 

وجود مبارك حضرت فاطمه (س) تنها يك تفكر يا تصور يك حقيقت حيات بخش نيست. بلكه تجسمي عيني و زنده از بركت خداوند بر انسان است. اگر تا قبل از حضور ايشان در عالم خاكي انسان معنا گرا مجبور بود گوشه هايي از نعمت يك زن مقدس را در اسطوره ها، الهه ها و افسانه ها جستجو كند يا متوسل به پاكدامني حضرت مريم (ع) يا خردمندي آسيه و وفاداري سارا بشود، بعد از تجسم خاكي و عيني ايشان براي انسان كمال گرا يك الگوي زنده و جاويد پديد آمد و آن شخصيتي والا به نام «فاطمه» دختر رسول اكرم بود.
از اين رو است كه فاطمه (س) را ناموس و علت هستي مي دانند. اگر فاطمه (س) پا به جهان فاني نگذاشته بود و خاك هبوط را به قدوم خود مبارك نمي كرد، ديگر براي پيروانش هدفي وجود نداشت تا براي آن به شهادت برسند و جهاد كنند. جهانيان با توسل به اوست كه توكل به احد را مي آموزند و از نور هدايت ايشان است كه بركت زندگي دنيايي درك مي شود.
بنابراين بي دليل نيست كه بعد از درگذشت ملكوتي ايشان، بشريت، سرگشته به دنبال مرهمي است تا زخم نبود روح بخش ايشان در عالم فاني التيام يابد. از اين روست كه هرچه انسان براي درك حضرت فاطمه (س) تلاش مي كند، بركت آن بر خودش مي تابد و اين اصل وجودي نعمت فاطمه (س) در دنيا است.
امروز هم شاهد تلاش انسان هاي پاكي هستيم كه به دنبال معنويت فاطمه (س) در رفتار روزمره خود هستند و با تذكره و يادمانهايي سعي دارند آواي خوش چشمه كوثر را در يادشان زنده نگه دارند تا در بهشت، حاضر در خدمت ايشان باشند.
 

رسول اكرم صلي الله عليه و آله و سلم روايت نموده اند كه خداي متعال فرمود:

اي احمد! اگر تو نبودي آسمان و زمين را نمي آفريدم و اگر علي نبود تو را نمي آفريدم و اگر فاطمه نبود، شما را نمي آفريدم. (يعني شمايان رمز خلقتيد) (مستدرك سفينة البحار؛3/334.) از امام محمّد باقر عليه السلام روايت شده است كه، ولادت حضرت زهرا عليهاالسلام پنج سال بعد از بعثت رسول خداصلي الله عليه و آله و سلم و سن شريف آن بانو در هنگام وفات هيجده سال و هفتاد و پنج روز بود. (الكافي؛1/457)

 

راز دل‌ غمين‌ فاطمه (س)
"شما اي‌ مردم‌ بر پرتگاه‌ آتش‌ بوديد و از فرط‌ ذلت‌ نزد ديگران، همچون‌ جرعه ‌آبي‌ در دست‌ تشنه‌ كامي‌ يا لقمه‌اي‌ در دست‌ گرسنه‌اي‌ و يا چون‌ آتشي‌ كه‌ شخص‌ مستعجلي‌ از آن‌ برگيرد. شما لگدكوب‌ و پايمال‌ بوديد و از آب‌ متعفن‌ با سرگين‌ شتر مي ‌آشاميديد و از برگهاي‌ خاكمال‌ و علف‌ بيابان‌ مي‌خورديد. ذليل‌ بوديد و زبون‌ مي ‌زيستيد و هر آن‌ مضطرب‌ بوديد كه‌ مبادا از اين‌ سوي‌ يا آن‌ سوي‌ به‌ شما هجوم‌ آورند و به‌ اسارتتان‌ ببرند. شما اين‌ بوديد تا خداوند به‌ دست‌ محمد (ص) با همه‌ آنچه‌ بر او گذشت‌ رهايتان‌ كرد. چه‌ سختيها كه‌ نكشيد و چه‌ شكنجه‌ها كه‌ نديد.
هرگاه‌ شاخي‌ از شاخهاي‌ شيطان‌ و گردنكشي‌ از يارانش‌ سر بر مي‌داشت‌ و فتنه‌اي‌ از مشركان‌ به‌ خونخواري‌ دهان‌ مي‌گشود، او برادرش‌ علي (ع) را در كام‌ آتش‌ رقصان‌ آن‌ و در گلوگاه‌ خطر مي‌افكند و او‌ نيز، تا مغز دشمن‌ را نمي ‌كوفت‌ و آتش‌ سركش‌ فتنه‌ را به‌ آب‌ شمشيرش‌ خاموش‌ نمي‌كرد، آرام‌ نمي‌گرفت. در همه‌ اين‌ مدت، علي (ع) در راه‌ خدا سختي‌ مي‌ كشيد و به‌ آب‌ و آتش‌ مي ‌زد. در كار خدا از جان‌ مايه‌ مي ‌گذارد و همواره‌ به‌ رسول‌ خدا (ص) نزديك‌ بود. در ميان‌ دوستان‌ و سربازان‌ خدا وقف‌ راه‌ خدا بود و مدام‌ خود را به‌ مشقت‌ مي‌انداخت. در درياي‌ رنج‌ فرو مي‌ رفت‌ و هرگز در راه‌ خدا به‌ ملامت‌ مردم‌ وقعي‌ نمي‌ نهاد و به‌ ستوه‌ نمي ‌آمد.
ولي‌ شما چه؟ در تمام‌ آن‌ روزها، در رفاه‌ و عيش‌ بوديد، خوش‌ مي ‌گذرانديد و زندگي‌ مي ‌كرديد و بي ‌درد بوديد. هرگاه‌ درگيري‌ و نبرد پيش‌ مي ‌آمد، خود را كنار مي ‌كشيديد و ما را تنها مي ‌گذارديد و از جنگ‌ مي ‌گريختيد.
...به‌ كجا مي ‌رويد؟ چه‌ مي ‌كنيد؟ هنوز پيكر پيامبر (ص) تازه‌ است؛ آيا مي ‌گوييد كه‌ محمد مرد و همه‌ چيز تمام‌ شد؟ هرگز!
...هان‌ مي‌بينم‌ كه‌ اينك‌ باز زمينگير شده‌ايد و دل‌ به‌ تن ‌آسايي‌ و راحت‌ طلبي‌ و دنيا خواهي‌ داده‌ايد و قصد هميشه ‌ماندن‌ در دنيا كرده‌ايد و كسي‌ را كه‌ به‌ قبض‌ و بسط‌ كار حكومت‌ سزاوارتر است، دور رانده‌ايد و با راحتي
و عياشي، خلوت‌ كرده‌ايد.
... بدانيد اگر همه‌ شما هم‌ كافر شويد و به‌ حق‌ پشت‌ كنيد، خداوند همچنان‌ ستوده‌ است
و احتياجي‌ به‌ شمايان‌ ندارد.
و بدانيد آنچه‌ را كه‌ اينك‌ گفتم؛ گفتم، در حالي‌ كه‌ مي‌دانستم‌ هرگز ياوري‌ نخواهيد كرد. ولي‌ آنچه‌ گفتم‌ راز دل‌ غمين‌ من‌ بود كه‌ در سينه‌ جمع‌ شده
و دود حزن و اندوه‌ من‌ بود كه‌ در دل‌ خسته‌ام‌ متراكم‌ شده و آه‌ آتش ‌افروزي‌ كه‌ از سينه‌ دردمند من‌ شعله‌ كشيده؛ تنها خواستم‌ با شما حجت‌ را تمام‌ كرده‌ باشم."
از سخنراني‌ تاريخي‌ حضرت‌ فاطمه‌ زهرا (س) در مسجدالنبي، ده‌ روز پس‌ از رحلت‌ پدر (برگرفته‌ از كتاب
"زندگاني‌ حضرت‌ فاطمه (س)"، نوشتهِ دكتر اسماعيل‌ حسيني).

فاطمه‌ فاطمه‌ است‌.
"براي‌ تمام‌ كساني‌ كه‌ مي‌خواهند الهي‌ زندگي‌ كنند، فاطمه (س) دفاع‌ از حريم‌ ولايت‌ را، زيباتر از هر كس‌ به‌ معرض‌ نمايش‌ گذارد. خطبه‌ غرايش‌ در مسجد مدينه، گواه‌ فصاحت
و بلاغت‌ بي‌نظير آن‌ حضرت‌ است. مضامين‌ عالي‌ خطبه، اسلام‌ راستين‌ را معرفي‌ مي‌كند و اهميت‌ ولايت و امامت‌ را روشن‌ مي‌سازد. فاطمه‌ چون‌ مريم‌ نيست‌ كه‌ به‌ قول‌ بوسوئه‌ خطيب‌ نامور فرانسه‌ عظمتهايش‌ در جمله "مريم‌ مادر عيسي‌ است" ظهور يابد. فاطمه، دختر خديجه‌ بزرگ‌ است. فاطمه‌ دختر محمد است. فاطمه، همسر علي‌ است، فاطمه‌ مادر حسنين‌ است. فاطمه‌ مادر زينب‌ است. فاطمه، اينها همه‌ هست و اين‌ همه‌ فاطمه‌ نيست؛ فاطمه‌ فاطمه‌ است."

برگرفته‌ از كتاب "فاطمه‌ فاطمه‌ است"، نوشتهِ دكتر علي‌ شريعتي.

 

+ نوشته شده در  جمعه 11 خرداد1386ساعت   توسط  آرام  | 


 

واژه هایم یخ زده اند ،هزار کلمه در ذهنم غوطه ور است ، هزار حرف برای گفتن دارم .. اما حالم از همه

شان بهم میخورد .

پنجره اتاقم باز است .. عجب نسیمی می آید .. عجیب اما که خنکم نمی‌کند .. سراسر لحظه هایی که

می‌گذرد جز همین نسیمی که می‌وزد همه و همه بیهوده است ..

حرفم نمی آید .. مثل بیشتر وقتهایی که دلگیرم و غمگین , قفلی بر لبانم زده شده .. شاید بیشتر از

آنکه بخواهم حرفی بزنم تشنه ی شنیدن باشم .. . صدای تو  در گوشم است حتی زمانی که به خاطر

خطایی که کردم نامم را محکم صدا زدی ..... کاش میشد از بین دقایق, لحظه های بدش را مچاله کرد ,

همیشه وقتی به این نقطه میرسم دلم می‌خواهد بالا بیاورم چون برای خلاصی از این چرندیات فقط

همین راهش است .

 

 

 

کاش ۵ سال پیش اولین نگاهت را پاسخ نمیگفتم! حالا غصه هایم بیشتر شده ... شاید کم طاقت شده

ام , نمی دانم !! .. همه حرف مرا میزنند .. حتی وقتی گوشهایم را با دو دستانم محکم می‌گیرم باز

صدای پچ پچشان را میشنوم .. نمی خواهم هر بار که در جمعی میروم مرا برای یک نفر در نظر بگیرند. متنفرم از اینکه به چشمهایم زل بزنند و با هیزی در مورد آینده ام سئوال کنند . ..

 من چشمهایم مال توست چرا اجازه میدهی اینگونه نگاهش کنند ...چرا اجازه دادی اینگونه شود؟... بغض دارم ...

کاش میشد در جواب تمام نامه هایت فقط نقطه چین گذاشت:

 

!...................................................فقط نقطه چین ......................................................!

 

خسته ات كرده ام ديگر از بس درباره اين زخم كهنه صحبت كرده ام. ناليده ام. غرزده ام. بدرفتاري كرده

ام. اما وقتي قرار باشد 24 ساعت روزت را تنها کار کني و يا بي دليل آنلاين شوي و يا به يك جفت چشم

 فكر كني، خوب بايد هم همين شود.

امروز يكي از دوستانم درباره تو سوال مي كرد. همان كه مثل من است!

بگذار اعتراف كنم كه من ديگر احساس عاشقانه اي نسبت به تو ندارم، يك زماني داشتم اما نه ديگر.

آنقدر چيزهاي قشنگتري در تو  و خودم و رابطه مان در اين مدت يافته ام كه نمي خواهم با ناتواني عشق

 عوضشان كنم. عشق پاسخگوي احساسات من نيست. عشق مرا در بند مي كند در حالي كه من مي

 خواهم آزادانه بخواهمت...خودت هم خوب مي داني چه احساسي ست آنكه درباره اش سخن ميرانم .

همان احساسي ست كه مرا وا مي دارد در آغوشت بخواهم صداي قلبت را بشنوم...همان كه هر جا

اسم تو را مي بينم ، درونم را آتش مي زند.

من آتشفشاني ام كه تنها بوسه هاو  نوازش هاي تو مرا خاموش ميكنند( اگر شعله ور تر نسازند...).

چه بگویم ؟ گاهي از سادگي و روزمرگي حرفهايي كه بر دلم است خجالت مي كشم ،‌ گاهي  از غريبي

و تكرار همه آنچه هزاران بار گفته ام ؛ از گفتن اين كلمه" خسته ام" ، خسته ام .

نمي داني چه ترسي دارم از گفتن و بي جواب ماندن ، از سكوت كردن مخاطبم ، از سر خاراندن هايي

 كه انگار نشنيدم ، از بي توجهي تمام نگاه هاي دلچسب ، از حركت آرام و سر به زير تمام آدم هاي اين

 شهر ...مي ترسم بينشان كسي باشد همچون من ، مي ترسم تنهايي اش مانند من باشد .

 

نمي داني كودك احساس من از بي رحمي هاي اين زمانه چه سيلي هاي دردناكي كه نخورده ست...

دوست ندارم كسي ديگر تجربه اين تلخكامي بي انتها را داشته باشد .

از چه بگويم كه انتها داشته باشد ؟ همه زندگي ام پيوند عجيبي پيدا كرده است با هر چه سه نقطه

است ...

همه اش در خواب  و رویا دردهایم را به شکل انسان وبا  صورتی زشت و شيطاني با دستاني سمي ، در

حالي كه خنده هاي شهوت آلود مي كنند را مي بينم كه به طرفم مي آيند و به صورتم دست مي كشند

و مستانه مي گريزند .

اما اينها مهم نيست .مهم خودم هستم و دنیایی که پر از روزمرگیست...بگذار به همین دلخوش باشم...

بگذار به رفتن بیندیشم که باید دیگر بروم...نه با تو بلکه تنها حتی نه با کسی دیگر...که خسته ام...

باید خود را ازین مرداب نجات دهم باید بیابم الماسی از وجود خودم و اویی که متعلق به من است از

 این مانداب!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 خرداد1386ساعت   توسط  آرام  |