تبليغاتX
آبی

هرچه از روشنی و سرخی داریم ، برداریم 

در کنار هم نشینیم و بگذاریم

که دوستی ها

سدی باشد در برابر تاریکی ها

نسیم و شاد باشیم و بگویم و بخندیم

بگذاریم هرچه تاریکی است

هرچه سرما و خستگی است

تا سحر از وجود مان رخت بر بندد

تا صبح شب یلدا بیداری را پاس داریم و

سرخی انار را اسلحه ای سازیم

برای نبرد با ظلمت

تا صبح راهی دراز است

 

 

 پی نوشت ۱:شادی را در شب یلدا برایتان آرزومندم!برای  گرفتن فال حافظ اینجا کلیک کنید!

پی نوشت ۲:برای اطلاعات بیشتر از این شب روی ادامه ی مطالب کلیک کنید.

پی نوشت ۳:امروز متوجه شدم که ناصر عبدالهی درگذشت.برای مرگ او متاسفم چون از صدای او خیلی خاطره داشتم...

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 آذر1385ساعت   توسط  آرام  | 


برای آخرین بار

خدا کنه بباره

تو این شب کویری

یه قطره از ستاره

همیشه بودی و من

تو رو ندیدم انگار

بگو بگو که هستی برای آخرین بار

وقتی دوری تنهایی نزدیکه

قلبم بی تو می ترسه تاریکه

چه لحظه ها که بی تو

یکی یکی گذشتند

عمرمو بردند اما

یک لحظه بر نگشتند

تو چشم من نگاه کن

منو به گریه نسپار

حالا که با تو هستم

برای اولین بار!!!

 

 

 

 

 

پی نوشت:شب بارانی من که شب خاطره انگیزی بود ... که تو بودی و دگر هیچ نبود!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 آذر1385ساعت   توسط  آرام  | 


 

ترافیک خیابون ها کم بود آدمها هم اضافه شد  تازه اینا که هیچ جدیدا ترافیک پوستر هم شده این میچسبونه اون یکی میاد روی پوستر قبلی میچسبونه نمیدونم با این کارها و بستن القاب دروغین و تحصیلات بی اساس هدفشون چیه؟شاید زیباتر کردن شهر!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آذر1385ساعت   توسط  آرام  | 


 

 

بارش بارون روی شیشه ی خیس ماشین صدای گرم احسان خواجه امیری و احساس من که در غلیان است ... یاوه های مردمان ! و بی توئی ها و آزارمن!!!

برگهای خیس شده از باران و برف... صدای گرم تو از پشت گوشی ام و انتظار سبزمن  برای آمدنت که به زردی گرائید...

و مادرم و تلاش آن برای هر روزم... و غمی که در دل دارم...که به خدایت می سپارم!!! 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 20 آذر1385ساعت   توسط  آرام  | 


پرفسور نادر انقطاع از دانشگاه پنسیلوانیا و همکاران وی، شیوه‌ای را پیشنهاد کرده‌اند که با استفاده از آن می توان با فن‌آوری‌های موجود، اجسام را تا حد زیادی غیر قابل رویت کرد. این یافته می‌تواند ایده نامریی کردن اشیاء را که تا چندی پیش تنها در سطح داستان‌های تخیلی علمی مطرح بود تا حد زیادی عملی ‌کند{+}

پی نوشت:با تشکر از دوست خوبم آقای داریانی که زحمت کشیدند و این مطلب رو برام فرستادند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 آذر1385ساعت   توسط  آرام  | 


این روزا کمی خسته ام تو نت هم کمتر از گذشته میام اگه به دوستان سر نمیزنم حمل بر بی معرفتی ام نذارید.تاسیس آموزشگاه و کارهای دیگه یی که دارم امونمو بریده.تازه مشکلاتی که با شهرداری و این اداره و اون اداره دارم هم شده مزید بر علت.نمیدونم آخه این مملکت ما تا کجا میخواد پیش بره و هر روز یه قانون جدیدو یه بند و تبصره و هیچ کسی هم نیست که جواب مردم رو بده...به نظر من آدما باید برای مشکلاتی که برای دیگران درست میکنند خودشونو مسئول بدونن اما چه فایده که تو کشور ما این چیزها فراموش شده است!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آذر1385ساعت   توسط  آرام  | 


 
در زندگی فرصتهایی هست که ما آدمها اون رو شانس

 قلمداد میکنیم.نمیدونیم اصلا این اتفاقی که داره

برامون می افته شانس و اقباله یا اینکه سر نوشته.به

 هر حال من به شانس اعتقادی ندارم و تنهامیدونم

که این فرصتهای خوبه که اگه به موقع ازش استفاده شه

 میشه یک شانس خوب و اگه ما به هر دلیلی اون فر صت 

خوب رو از دست بدیم میشه کم شانسی !!! من اعتقاد دارم

 گاهی خوشبختی پشت پیچی در انتظار ما آدم هاست...

اما افسوس که انسان گاهی چشم بر این پیچ می بنده...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 آذر1385ساعت   توسط  آرام  | 


نمیدونم بالاخره کی میخوای منو بطلبی؟ خسته شدم اینقدر از توی عکسها و فیلم نگاهت کردم میدونم منتظری نذرم بر آورده بشه تا منو بطلبی! اما به خداوندی خدا قسم که خودتو واسطه قرار دادم تا...!

 

 

میلاد امام رضا (ع) مبارک!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 آذر1385ساعت   توسط  آرام  | 


 

 

مــن كه ميدانم شبي عمرم به پايان مي رسد
نوبت خامو شي مـن سهل و آســـان مي رسد
من كه ميدانم كه تـا سر گرم بزم و مستي ام
مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان مي رسد
من كه ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست
بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست نيست
من كه ميدانم اجل نا خوانده و بيداد گر
سر زده مي آيد و راه فراري نيست نيست
پس چرا عاشق نباشم

 

پی نوشت:تقدیم به همسرم!


 

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آذر1385ساعت   توسط  آرام  | 


پسر خدا

در کوچه باد می آید

این ابتدای ویرانیست.

آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد....

 


پی نوشت:متاسفم برای از دست دادن یک هنرمند دیگر....بابک بیات!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 آذر1385ساعت   توسط  آرام  | 


... مبادا برای پر کردن خلاءهای زندگی‌ات به دنبال دیگران بگردی و وجود خلاق و توانمند خویش را نادیده انگاری. مبادا کمالت را در دیگران بجویی و خوشبختی و سعادت، آرامش و رضایت را کیمیایی در دست دیگران بدانی.
 
لازم نیست نیمه مکمل کسی باشی یا کسی بیاید و نیمه ناتمام تو را کامل کند زیرا ارتباطی این گونه و دیدگاه و نگرشی این چنین، از همان ابتدا محکوم به شکست است. همین که فکر ناقص بودن را به ضمیر ناخودآگاه خود راه میدهی و به انتظار ناجی مقدسی می‌نشینی که چراغ زندگی‌ات را روشن کند و تو را به خود بشناساند، ناخودآگاه، ضعف و کمبود و احساس عدم شایستگی و عدم اعتماد به نفس را به خویش القاء کرده‌ای.
 
آری من برای رسیدن به آرامش و خوشبختی، قبل از هر چیز باید در توقعات و روابطم با دیگران تجدید نظر کنم و این چنین می‌کنم. نه نقش مظلوم را بازی می‌کنم که به همه پیام میدهد: "من خوبم و تو بدی، من بیشتر وقت گذاشتم و تو کمتر، من بیشتر زحمت کشیدم و تو تن‌پروری کردی و ..." و نه نقش قربانی که انسان ستمدیده‌ای است که خود را به انحاء مختلف فدا کرده است. او کسی است که به بد زیستن، معتاد است. دیوار کوتاهی است که هر کسی از آن بالا میرود و اسب رامی است که به هر کسی سواری میدهد و بار هر کسی را به دوش میکشد. ...
 
... کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من و این که هیچ کس، قادر نیست بهتر از خودم به من کمک کند. من هرگز به انتظار دیگران نمی‌نشینم و وقت ارزشمند و گرانبهای خود را صرف انتظار برای آمدن آنهایی که شاید هرگز نیایند و شاید هرگز به نیازم پی نبرند، تلف نمیکنم. ... 

پی نوشت:گزیده‌های خیلی کوتاهی از کتاب "تکنولوژی فکر" نوشته دکتر علیرضا آزمندیان.

+ نوشته شده در  جمعه 3 آذر1385ساعت   توسط  آرام  | 


وقتی از دور دیدمش چقدر دلم لرزید ... توی اون لباس سپید بیمارستان مثل فرشته های آسموون شده بود...باورم نمی شه یعنی خودتی ؟اما نه!چقدر پیر شدی؟چقدر این دستهای کارکرده ات چروک و استخوانی شده!!!آدم باورش نمی شه یعنی روزی تو مثل من برنا و تنومند می ایستادی به جهان قهقهه می زدی و سبکبال به هر سو می دویدی؟دلم می سوزه!باورم نمی شه که پدر منم روزی جوون بوده با این که جوونی هاشو دیدم با این که شاهد بودم که چطور مثل یه آهو جسور و بی باک بود اما نمی تونم باور کنم الان اینطور کم توان شده !نمی دونم چی بگم ؟ بگم دنیا نا جوانمرده؟بگم ما آدمها حقمون از زندگی همینه اما هرچی که هست آخرش فقط سرشکه که میتونه کمی تسکینم بده! اشکی که از گونه هام سر میخوره همسرم رو به خنده میندازه و بلند میگه:

ـ آرام هنوزم نمی دونی دنیا چقدر کوچیکه؟!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 آذر1385ساعت   توسط  آرام  |