تبليغاتX
آبی

شهادت امام جعفر صادق (ع) تسلیت باد

 ابو بصیر می‌گوید:

پس از وفات امام صادق (علیه السلام) من به خانه آن حضرت رفتم تا به همسرش (حمیده) تسلیت بگویم، وقتی آن بانو مرا دید گریست من هم گریه کردم.

سپس گفت: ای ابوبصیر! اگر در لحظات آخر عمر امام در کنارش بودی قضیه عجیبی را مشاهده می‌کردی.

گفتم: چه قضیه‌ای؟

گفت: دقایق آخر عمر امام بود که ناگهان چشمان مبارکش را باز کرد و فرمود:

همین الان تمام خویشان و نزدیکان مرا حاضر کنید! ما همه را جمع کردیم، به طوری که کسی از خویشان و نزدیکان امام باقی نماند.

حضرت نگاهی به آنان کرد و فرمود:

کسانی که نماز را سبک می‌شمارند هرگز شفاعت ما به آنان نخواهد رسید.

«ان شفاعتنا لا تنال مستخفا بالصلاة»


                                                                           « برگرفته از کتاب بحار الانوار ، جلد 6، صفحه 154 و جلد 44، صفحه 297 »

پی نوشت: وبلاگ من در  Yahoo! 360° راه افتاد از این به بعد از اینجا هم میتونید به من سر بزنید. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 آبان1385ساعت   توسط  آرام  | 


نقش صورتت را در گلها مي جويم و برق چشمانت را تنها در ستارگان
در تنهايي تو را مي بينم
و زمزمه هايت را عطفي به سكوت مرگبارم مي پندارم
در بيداري به عكس تو در قاب دلم خيره مي شوم
و به ياد مي آورم بي وفائيهايت را تلخي كلامت را
پس كام فرو مي بندم تا زماني كه حلاوت عشق تو
عشق بي فرجامت تلخي تنهاييها و تشنگي هايم را
به قعر فراموشي كشاند
اشكهايم گل هاي عشق تو را سيراب مي كند
و خوناب دلم ريشه درخت ترديد را
پس هست آنچه را كه براي من است!
يا نيست آنچه را كه مرا هست است؟
هستي اش غروب مرگ دلم را مژده مي دهد؟
يا طلوع خورشيد وجودش را به مرگ ترديد ها؟
چه ديوانه وار مي انديشم
چرا نه  مگر نه اينكه دوستت دارم پس ديوانه ام در بهار افكارم
چه انديشه ها كه بارور نمي گردد
و چه تضاد ها كه وجودم را مي كاهد
پس اي كاش عشق تورا در وجودم نمي پروراندم
و تلخي كامم را به شهد تو مژده نمي دادم
با همه اين تضادها خسته و در مانده
به اخرين كلام در دنياي بيداري
در دنياي رنگ ها زمزمه مي كنم دوستت دارم
و آنگاه در طلوع دنياي خواب
و غروب دنياي بيداري و رنگ ها به خواب ميروم
...........
اگر جدائيها تو را به صليب فراق كشاند
با خاطره ها بساز

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 آبان1385ساعت   توسط  آرام  | 


موندم از انسانیت بعضی انسانهای آدم نما!!!چی فکر میکنن و چه می خواهند که چنین بی پروا و ناجوانمردانه آبروی انسانی را به بازی میگیرند...

منبع : خبرگزاری ایلنا، خبرگزاری انتخاب

زهرا اميرابراهيمي بازيگر سينما و تلويزيون در خصوص جريانات پيش آمده اخير كه در طي اين چند هفته از وي در محافل خبري و مطبوعاتي منتشر شده است ، در نوشته اي نسبت به اين اتفاقات واكنش نشان داد

پی نوشت:صدام به اعدام محکوم شد!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 14 آبان1385ساعت   توسط  آرام  | 


 

 

هشتم آبان سال 1336 خورشيدي (30اکتبر 1957) مراسم ياد بود مولوي صوفي بزرگ و شاعر عارف باشكوه تمام در تهران بر گزار شد. مولانا جلال الدين محمد متخلص به مولوي صاحب مثنوي بسال 586 خورشيدي (1207 ميلادي) دربلخ خراسان يكي از مراكز بزرگ فرهنگ و ادبيات فارسي و تمدن ايراني به دنيا آمده و بسال 652 خورشيدي (1273 ميلادي) در قونيه(تركيه امروز) در گذشته است. مثنوي وي حاوي بيش از 26 هزار بيت شعر است كه وسعت انديشه و صفاي وي را منعكس مي سازد. براي مولوي در سرودن شعر، اداي مقصود بر زينت هاي لفظي ترجيح داشته است. همه جا بر ضد خودپسندي، غرور، جاه، ظاهردوستي و ريا بوده و تاكيد بر راهنمايي و نجات بشر داشته است.

  پی نوشت:کم کم منم دارم به این نتیجه میرسم که باید از این بلگفا اساس کشی کنیم و برویم از همه ی دوستانی که میان سر میزنن و من نمیتونم به خاطر مشکلات بلگفا وارد وبلاگشون بشم عذر می خوام.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 آبان1385ساعت   توسط  آرام  | 


بارهاشده می نشینیم روبروی تلویزیون و سریال یا فیلمی را می بینیم بعد هم با بی تفاوتی شانه ها را بالا می اندازیم و می گو ییم بد نبود و در حالی که بی خیال سیبی را گاز می زنیم تلویزیون را خاموش می کینم.غافل از این که برای ساختن یک مجموعه یا فیلم چقدر باید وقت و انرژی صرف بشود تا من و شمای بیننده بگوییم بد نبود.نمیدانم!به هر حال فرصتی دست آمد تا به شهرک سینمایی دفاع مقدس بروم و از نزدیک شاهد پشت صحنه ی سریال حضرت یوسف (ع)باشم و عکسهایی هم از دکور این سریال عظیم بگیرم. جا داردکه همین جا از آقای فرج اله سلحشوربابت زحماتی که برای تولید این سریال و همچنین اجازه ایی که برای عکسبرداری  به من دادند تشکر کنم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 5 آبان1385ساعت   توسط  آرام  | 


 خنده هایی که به این دنیا میکنی!بی خیالیت...و اینکه میگی این دنیا همش کشکه واسه چی بهش فکر کنم؟این که میگی حالا که روزی تقسیم شده پس حرص چرا؟یعنی این حقیقته یا نه!نمیدونم اما یه جایی تو گوشه ی این ذهن شلوغ یکی هست که نشسته و خودشو به این در و اون در میزنه و میگه که

اون راست میگه !میگه که این دنیا به خدا هیچی نیست جز جاده ایی که باید فقط از اون رفت و گذشت...حالا اگه جای پات کمی...فقط کمی باقی موند بعد تو ..ترا خواهند شناخت و گرنه که هیچی ...نمیدونم همسرم میگه ما توی این دنیا بعد این همه سال چی کار کردیم که اسممون باقی بمونه؟چی کار کردیم آرام؟؟؟؟

 

 

پی نوشت:بعد از دیدن نمایش مرگ ابریشم کاری از آقای آتیلا پسیانی و ملاقات با آقای حمید رضا پگاه( در سریال آخرین گناه در نقش فرهاد مودت بازی میکرد )که اصلا فکرشو نمیکردم به این زود ی ببینمش و تاثیری که این نمایش روی من گذاشت نوشتن این چیزها بی مورد نبود...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 آبان1385ساعت   توسط  آرام  | 


لقد جاءکم رسول من انفسکم
عزیز علیه ما عنتم
حریص علیکم بالمومنین رووف رحیم

عیدتان مبارک...سراسر وجودم شوق و شور است دلم دیدار های مومن می خواهدو مصافحه های غلیظ را...و خنده های حلال یاران!آخ که چقدر دوست دارم یکی ناگهان بگوید : عیدت مبارک!خدایا!دلم از تمام دنیا به تو خوش است و از تمام دنیا جز رحمتی که برمومنین داری...چیزی نمی خواهم!خدایا!دست هابه سوی آسمان مهربانی ات گشوده و چشم ها از مغفرت بی حسابت مرطوب و قلب ها از شوق زمزمه ات
لرزان !...چقدر دوست دارم مثل تمام این سال ها که گذشت...بر زمین های اغلب نم دار مصلی
پشت سرت بایستم و با ندای روحانی ات نماز بخوانم!

الهم اهل الکبریاء و العظمه
و اهل الجود و الجبروت
واهل العفو و الرحمه
و اهل التقوی 
و المغفره
... 

 

 

 

پی نوشت:عکس ها مال سفرم به قمه.عید همتون مبارک...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 آبان1385ساعت   توسط  آرام  |