نه به آب...
نه به برگ...
نه به این آبی آرام...
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام...
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم!
ابر وآئینه
شب نویس
گره کور
هزار و یک شب
جمعه بازار
هللــــــــــــــــــــــویا
پدرم ، با خاطراتت زنده ام
نریشن
پدرم .....
ویولت
افرنگ
قبله گاه عشق
خاتون خاک و خاکستر
شعر و احساس
خشت خشت دل
خلوت گزیده
اشعه آبی
طلوع مهر
بزرگمهر حسین پور
عاشقانه های شهاب
دویدن به هیچ کجا
خوش اومدی
عکاسخانه
راه زندگی
ته مانده های یک مرد
bodo2fun
MY Yahoo! 360°
عشق دانه
شرح پریشانی....غم پنهانی
نسیم روح نواز
فتو بلاگ من
رویای نا تمام من
یاس آرام
پنجره
نگاه نو
یادداشتهای یک مهاجر
داریانی
عیسی مسیح
غریبانه های تنهایی من
می گذریم
مریم دریایی
شهر سایه ها
باشگاه مشت زنی
عشق و دیگر هیچ
کافه ی زیر دریا
رازیانه
بوم سفید
allyoucanupload
persiangig
tinypic
updap
زن نوشت
سیبستان
نیک صالحی
118 تهران
کلوپ ایرانیان
دکتر میرزایی
دو عشق دات کام
لینکدونی
صنایع آرایشی و بهداشتی
آرایش
آهنگ و کد های جاوا
ادیتور
آپلود عکس
ترجمه آن لاین
خانه ی عکاسان ایران
آب و هوا
آرشیو مناسبت ها
قالب رایگان
آب و هوای یاهو
آب و هوای کرج
فیلتر شکن
بی بی سی
ایران مانیا یعنی همه چیز
آوای آزاد
بارون (عکاسی)
قالب های فانتزی
کتابهای رایگان
سایت فارسی کودکان
کمک به بلاگرها
لینک های جالب و خنده دار
عکسهای منتخب
ياهو
عكاسي
دانشنامه ي ويكي پديا
کارگاه طراحی قالب
برنامه هاي تلويزيون
قالب هاي زيبا
ایران کنسرت
طراح قالب وبلاگ
مردمان
تئاتر هاي روي صحنه
امروز در تاریخ
لينك هاي ويژه
لینکدونی
ديكشنري
ترفند هاي موبايل
مردمان
اگه تو نباشي همه چيز بي رنگ است و چقدر سخت است زندگي در ميان مجموعه بي رنگ ،
جايي كه احساسها بدون رنگ مي شوند و احساس رنگين مرا محكوم خواهند كرد بدون تو نمي دانم به كدامين ترانه بايد رنگ صبح را تقديم كنم. راستي صبح به چه رنگ است ، رنگ اشياء يا رنگ كلمات ؟
صبح من با تو به رنگ احساس نسيمي است كه به هنگام سحر گلبرگ ها را نوازش مي كند و بوي تو را براي من مي آورد. من بقچه اي از يك دنيا حرفهاي نگفته به قاصدك دادم كه برايت بياورد و از عشق من بگو يد .
نمي دانم آمد يا باز دست روزگار او را به دوردستها برد و حرفهاي من ناگفته باز ماند من اطمينان ندارم به هيج چيز بخصوص به اين آدم هايي كه ادعاها دارند و خود خالي از هيچ اند ، اما عشقم مرا وا مي دارد كه تو را متفاوت ببينم مي داني چرا ؟
چون من با تو به اوج بودن مي رسم ، به اوج شعر و براي تو مي سرايم ، براي تو كه اگر هزار بار اتفاق بيافتي باز هم تازه ترين حادثه اي.....
مي خواهم بروم به ابرها برسم و ببارم چرا كه در باريدن طراوتي است و من سخت دلم تنگت هستم براي باريدن ، براي حس كردن تو و براي حس شدن
پی نوشت:می خواهم اینبار باز برای تو ترانه بسرایانم که عزیزم خیلی دوستت دارم...
نوشته شده توسط آرام در پنجشنبه 13 تیر1387
لينك
مطلب
سخت است هنگام وداع 
آنگاه که در می یابی چشمانی که در حال عبور
است
پاره ای از وجود تو را نیز با خود
خواهد برد...
پی نوشت۱:دایی و نیکولینه رفتند مثل خیلی ها که رفتند!!! مثل بابا که رفت!!!کم کم یاد گرفتم که همه
چیز از دست دادنیست...!
پی نوشت ۲: نمیدونم چرا باید ترس از آینده باشه؟ تو هم میترسی از دست بدهیم؟
پی نوشت ۳: یه زمانی همه ی زندگیم آبی بود... از روزی که تو اومدی زندگیم شده بوی پیراهنت!!!
می خوام چشمام بینا تر بشه!!!
نوشته شده توسط آرام در یکشنبه 9 تیر1387
یک سال بعد...

سلام پدر
دلگیر مباش از "طفلك"ات اگر ماندهاست در راه.
بخاطر دارم خوب یک سال پیش را، وقتی عزم سفر كردی بی هیچ. رفتی به آن غربت.
گفتی:"میروم، میآیی؟"
گفتم:"بمان، میآیم"
و نماندی و من ماندم. تو رفتی یک سال پیش این روز.
گفتی:"نمان در این غربت"
میبینی پدر، میبینی كه ماندهام. توان رفتنم نیست.
هنوز هم التهاب آن لحظه ها با من است و زمان، نبود تو را بیشتر میكند. كجاست عادت خاك؟ كجاست سردیاش كه مرا نمیگیرد. باور دارم كه هستی. هنوز منتظرم كه چشمان منتظر تو را ببینم، وقتی مسافرِ خانه تو میشوم. سایه مانده روی دیوار اتاقت غریب است و غریبی میكند. هنوز بغضم میشكند وقتی عقربهها میرسند به۱۰ صبح وقتی قلبت ایستاد و قامت بلندت ترك خورد...
سلام پدر
دلگیر مباش از من اگر بد شدهام این روزها. دلگیر مباش از من اگر بد میكنم با خود.
اینجا نشستهای، روبروی نگاه من و نگرانی، میدانم.
میروم حرم به پای دل، كه پای رفتنم بستهاست. درها به رویم زنجیر است، میمانم پشت قفلها. و با آب مانده حوض وضو میگیرم!
میدانم بد شدهام تو میدانی و خدا و همین است كه تنها ماندهام بی تو.و همه چیز من چنان گم شده میان غبار، كه خود را هم نمیبینم.
روی از من مگردان در این لحظات نیاز.
هنوز هر لحظه زنده میشوی این روزها و می مانی تا ۱۰ صبح روز وفات فاطمه ی زهرا (س)
نوشته شده توسط آرام در سه شنبه 28 خرداد1387
Not of cloud
Not of water
Not of leaves
Not of this clam lofty blue

Not of these do I think
نوشته شده توسط آرام در سه شنبه 21 خرداد1387
به یاد بابا!!!
نميدونم چه سري تو كاره!! بعد يك سال رفتن به شمال تازه اونم سالروز فوت بابا كه مقارن با شهادت فاطمه ي زهراست و همين كه باز دايي بيژن كنارم بود...!هر جا رو كه نگاه كردم و از هواش نفس كشيدم بابا رو ديدم جاي پاهاش... جاي دستهاش... حتي هوايي رو كه آلوده به دود سيگارش شده بود رو ديدم... چقدر هم ملموس و واقعي...خدا رحمتت كنه بابا!!!
نوشته شده توسط آرام در شنبه 18 خرداد1387
قطار مرگ!!!
پا ميشــه “وزارت راه و ترابری!”،
مغــز ميشـه ”سـتاد فرماندهی كل قــوا“! ،
گلاب به روتون، روده بزرگ ميشــه ”وزارت دارائی!“،
قلـب ميشــه ”دفــتر رياسـت جمهــوری!“ ،
دهن ميشــه “وزارت شـعار!!”،
دسـت ميشــه “جهاد سازندگی“ ،
نخاع ميشــه “دفـتر تشــخيص مصلحـت نظام!!“،
رگها ميشــن اتوبان ها و مــردم بدبخـت هم گلوبولهاي قرمز و سـفـيد خون هســتن كه واســه يه لقمه نون بايد از صبح تا شـب اينور و اونور بدوند و.......
پی نوشت:شرمنده که مجبور شدم اینطوری بنویسم... نمیدونم ما مردم ایران لیاقتمون در همین حده که توی یه همچین قطار هایی بنشینیم و تازه با عنوان درجه یک هم بهمون قالب کنن یا این که ... نمیدونم به هر حال عکس ها هم گواه حرف های منه! راستی جدیدا قطار ها سر پایی هم سوار میکنن!
نوشته شده توسط آرام در شنبه 11 خرداد1387
کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .
All Rights Reserved 2005-2006 © by hamed1039.blogfa.com
